X
تبلیغات
راهی به سوی آزادگی
























راهی به سوی آزادگی

دل نوشته ها، اشعار و داستان ها؛ فرزاد حسيني - باران در راه است، ابرها دارن میآن...


تصویر اعتراض!

متاسفانه به دلیل سرعت کند اینترنت نتوانستم عکس آپلود کنم!

آتشی بود برافروخته

و بس زیبا.

رقص آتش

شعله ها در چرخش،

چشم هر بیننده مسحور شرارش می شد.

سر آتش به سوی گنبد گیتی،

به فلک بَرشده بود.

کودکی آنجا بود،

عاشق آتش شد.

عاشق شعله آن آتش شد.

عاشق رقص و صدا.

پیشتر رفت،

نشست.

ساعتی در نگریست.

شعله ها را می دید.

رقص را می دید.

و صدایی در گوش

زیر لب زمزمه می کرد:

«ببین رقص مرا.»

کودک اما برخاست،

دست خود کرد دراز.

شعله را او می خواست.

رقص آتش را می خواست

بردارد با خویش.

شعله را او بِنَیافت.

شعله نبود.

دست او سوخت

که سوخت.

گریه اش رفت هوا.

گریه آتش هم

به هوا شد،

غوغایی برخاست.

آتش آرام

زیر لب در فریاد،

با خودش می گفت:

«کودک پاک خدا را

من چرا سوزاندم؟

کاش رقصم را پنهان می کردم،

ای کاش...»

---

فرزاد؛ اردیبهشت 92؛ تهران

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392ساعت 14:56 توسط فرزاد حسینی| |



در این دشتِ پر از آتش، هُمایی من نمی بینم

ز بند مِهر آن مَهرو، رهایی من نمی بینم

همه صحرا پر از کُشته، همه خونابه آغشته

لب این جوی پر از خون، صفایی من نمی بینم

نه یاری مانده نه غاری، نه برگی مانده نه باری

در این یاران بی حاصل، وفایی من نمی بینم

حکیمان، خسته وامانده، از این مهمان ناخوانده

برای درد این مردم، دوایی من نمی بینم

نه آهویی در این صحرا، نه ماهیی در این دریا

نه حیّ لایموتی را به جایی من نمی بینم

کجا شد رستم دستان؟ کجا شد مَردِ مَردستان؟

کجا شد فخر ما ایران؟ کجایی من نمی بینم؟

گرفته اَهرِمَن خانه، همه کاشانه ویرانه

خدا را ای برادر جان، رضایی من نمی بینم

نمی دانم که آیا چشم نابیناست یا این دل؟

که در این شهر بی حاصل، خدایی من نمی بینم

دلم بگرفت از این سودا، از این فریاد و این غوغا

بیا «رندا» صلاحی در جدایی من نمی بینم

---

فرزاد؛ 26 اردیبهشت 92؛ تهران

4 بامداد

نام غزل: آتش در سرزمین

درونامه «رند ایرانی»

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 5:59 توسط فرزاد حسینی| |

خوش تو که دائم به نمازی، نماز

عالم اسرار ببینی به راز

نی به لب و دف به کف و در طرب

عاشق آن دلبرک حُقّه باز

---

فرزاد؛ اردیبهشت92


برچسب‌ها: رباعیات
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1392ساعت 0:15 توسط فرزاد حسینی| |



باز آمده ای به سوی ما، باز
برخیز و بگو به گوش ما، راز
تو پاکی و بی شریک و همتا
چونت بکنم کسی به انباز؟
تو عاشق رقص و ساز و آواز
من عاشق بی دلیل پرواز
تو پادشهی، کِیی، قُبادی
بر دست تو من، شکاری و باز
من بازِ شکاریم، تو شهناز
بر خوانِ خودت کشانده با ناز
تو سوت زنی که ای پرنده
من خوانمت اینچنین به آواز
تو تار زنی به اوستادی
ما در کف تو غنوده چون ساز
ما نِی به لبت، تو «رند» و چوپان
صد سوز درون و درد و صد آز؟
---
فرزاد؛ 25 اردیبهشت 92؛ تهران
نام غزل: باز
درونامه «رند ایرانی»
وزن شعر: مفعولُ مفاعِلُن مفاعِل

برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392ساعت 13:47 توسط فرزاد حسینی| |



پرده ها روزی برافتد، ای نگار

راز خود پنهان مکن، از نوبهار

یار غار ما شده آن خوش عذار

آفرین بر لطف و صنع کردگار


خیز تا لب بر لب هم برنهیم

بوسه ها بر روی یکدیگر نهیم

جان مان در دست پیغمبر نهیم

بهتر از این کِی دهدمان، روزگار؟


خیز تا با هم به میخانه شویم

باده ی ناب از کف ساقی خوریم

مست و بی خود، رقص و شادی سردهیم

تا که شاید بِه شود مان، حال زار


ابر و باد و غُرِّش و باران کنیم

آفتابِ خود سوی یاران کنیم

سخت ها را سر به سر، آسان کنیم

نام مان ماند به نیکی یادگار


خیز تا آن پرده ها را بردریم

مردگان را جمله صوری سردهیم

با دَم عیسی چنان زنده کنیم

گویی آخر شد جهان را کاروبار


شُد زمستان؛ نوبهار جان رسید (1)

موسم دیدار دلداران رسید

تُرک ما از طَرفِ تُرکستان رسید

گفت آمد از سفر اسب و سوار

---

فرزاد؛ 23 اردیبهشت 92؛ تهران

وزن شعر: فاعلاتن، فاعلاتن، فاعلات

(1) شُد اینجا یعنی: رفت

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 20:53 توسط فرزاد حسینی| |

عشق است بر آسمان پریدن * صد پرده به هر نفس دریدن «مولوی»

---

عشق لحظه ای است که مرغ روح، بدون توجه به حرکت آهسته شعور، در لحظه ای کوتاه از احساس، به سوی سینه معشوق ازلی پرواز می کند. و همچون بازی است که از دور صدای طبل خداوندگارش را می شنود و به سوی دست ارباب خویش باز می گردد.

«دکتر آنه ماری شیمل؛ بانوی مولوی شناس و اسلام شناس و عرفان پژوه آلمانی»

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1392ساعت 3:9 توسط فرزاد حسینی| |



باز مرا سوی خودت می کِشی، می کِشی
بَابرویِ چون تیر و کمان می کُشی، می کُشی
جان و دلم را ز کَفَم می بَری، می بَری
خسته غلامم، تو مرا می خَری، می خَری
آهنم و عشقِ تو آهن رُبا، هَن رُبا
چون کَهَم و یاد تواَم کَهرُبا، کَهرُبا
همچو کَهی ذره در این کهکشان، کهکشان
گِرد تو می گشت دلم بی نشان، بی نشان
یافت نشانی ز تو و بود شد، بود شد
در طلبت یکسره نابود شد، بود شد
قطره به دریا بُدم و هیچ هیچ، هیچ هیچ
عشقِ توام کرد چنان پیچ پیچ، پیچ پیچ
در صدف شوق تو پنهان شدم، هان شدم
مُردم از آن آب و چو انسان شدم، سان شدم
آه، بیا باز بزن آتشم، آتشم
هیچ کن این چهره ی انسان وَشَم، سان وَشَم
تا که برآرم ز زمین بال و پَر، بال و پَر
مُرغ مَلَک گردم و افلاک بَر، لاک بَر
---
نام شعر: جذبه ی عشق
فرزاد؛ 23 اردیبهشت 92؛ تهران
ساعت 3 بامداد
وزن شعر: مُفتعَلُن مُفتعَلُن مُفتعَل، مُفتعَل
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392ساعت 23:32 توسط فرزاد حسینی| |



گفت آن استاد خوش انوار ما

«هر کسی از ظن خود شد یار ما» (1)

روح و جانت شادمان مولای ما

کس خبر کِی دارد از اسرار ما؟

---

فرزاد؛ 22 اردیبهشت 92؛ تهران

(1) مصرع دوم عاریت گرفته از استاد ما، مولانا جلال الدین محمد بلخی است.

این رباعی پاسخی است به پرسش یک دوست


برچسب‌ها: رباعیات
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 20:3 توسط فرزاد حسینی| |


 


«رِند» آمد و «رِند» آمد، مَهراجه ز هند آمد

رِندانه و رِندانه، وحشی به کمند آمد

بادی به هوا برخاست، شوری و ندا برخاست

کان دلبرک رفته، از کوه سهند آمد

شب رفت و صبح آمد، هنگام سحر آمد

خورشیدوَشی وحشی، از سوی خُجَند آمد

گفتم: چه کسی آمد؟ گفتا: نفسی آمد

آن پیکِ سوار ما، بر اسب و سمند آمد

گفتم: که چه شکل است او، آن دلبر و آن مهرو؟

گفتا: که به قامت گو، کان سروِ بلند آمد

تلخی ز لَبم در شد، شیرینی او سر شد

وان ماه جَبین من، با شکّر و قند آمد

دیدیم که یار ما، مِی خورد و بدان صحرا

یکباره کمند افکند، وان دیو به بند آمد

---

فرزاد؛ 16 اردیبهشت 1392؛ تهران

درونامه «رند ایرانی»

نام غزل: رندانه

وزن شعر: مُستَفعَلُ مُستَفعَل مُستَفعَلُ مُستَفعَل


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 19:57 توسط فرزاد حسینی| |


اِستَدرَکوا، اِستَدرَکوا، میخانه کو؟ میخانه کو؟

آن یار کو؟ آن غار کو؟ آن دلبر جانانه کو؟

کو آن شراب راستین؟ آن عشق پاک آتشین؟

آن ساقی جَنَّت برین؟ پیمانه کو؟ پیمانه کو؟

کو رهزن عیّار ما؟ کو آن بُت طرّار ما؟

کو حیدر کرّار ما؟ وان شاهد دیوانه کو؟

کو ماه ما؟ کو شاه ما؟ کو گاه و کو بیگاه ما؟

کو آن چراغ راه ما؟ آن خضر صد افسانه کو؟

بر قول حق اِستَدرَکوا، ای یعقلون و یعقلین

هان، ای اولولالباب ها، آن کعبه کو؟ وان خانه کو؟

آن یار ما پرده دران، بنشسته بر جانِ جهان

ما در پی اش چون فاخته؟ کوکو؟ کوکو؟ دُردانه کو؟

با ما بگو ای «رند»، تو، ای آنکه همچون ماه نو

کو؟ زُهره کو؟ مِرّیخ کو؟ کو؟ دام کو؟ کو؟ دانه کو؟

---

فرزاد؛ 19 اردیبهشت 92؛ متروی تهران

درونامه «رند ایرانی»

نام غزل: کو؟!

وزن شعر: مُستفعلُن مُستفعلُن مُستفعلُن مُستفعلُن


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 14:24 توسط فرزاد حسینی| |


نگاه مهری در رویم کن، تو شور و شوقی در کویم کن

بیا و آتش زن جانم را، بیار باده و در جویم کن

وجود من را با خویشت بر، به چرخ گردون با من زن پر

دوباره می آیم بر آن در، دری گشا، خود پهلویم کن

شبست و شوری در جان دارم، ندیده نوری پنهان دارم

به عشق خود من ایمان دارم، بتاب و آنچه می گویم کن

هزار بار رفتم و رفتم، هزار بار ماندم و ماندم

هزار یار دیدم و دیدم، تو را گُزیدم، رخ سویم کن

بیار جادوی چشمانت را، بریز بر سر ایمان من

ببر به یکسره ایمانم را، غلام آن بر و ابرویم کن

بیا و شانه ی گیسویت را، به دست باد سحرگاهی ده

شکوه و ولوله در جان افکن، خراب دیدن گیسویم کن

ببر به میکده بیمارم را، بده به ساقی آن کارم را

تو مطربا بزن این تارم را، شکار آن مه مهرویم کن

تو «رند» خانه خراب مایی، تو خضر راهی و آب مایی

بخوان تو جمله ی خود را برگو، و شعله بر سر هر مویم کن

---

فرزاد؛ 21 اردیبهشت 1392؛ تهران

درونامه «رند ایرانی»

نام غزل: نگاه مهر

وزن شعر: مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن مُستَفعَلُن 


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1392ساعت 22:27 توسط فرزاد حسینی| |


شاری تو و شیرم من، مانم من و مینی تو

گر پرده زنم یُنگی، یانم من و یینی تو

تو باطن و من ظاهر، تو اول و من آخِر

من گندم و تو داسی، هان خوشه بچینی تو

دیوانه شدم مستت، جانم به کف دستت

صد پرده ی پنهانی، برگو که چنینی تو

من ماه و تو خورشیدی، شمسی تو و مولانا

سر در پی تو حیران، اصحاب یقینی تو

با ما تو بگو رازی، کی پرده براندازی؟

در نوبت این بازی، میمند نشینی تو

روزی که مرا دیدی، دل عاشق خود کردی

با ما تو چنین کردی، بتخانه ی چینی تو

زان صورت خوش سیما، وان سیرت خوش صورت

بنمای رخت ما را، هان ماه جبینی تو

ناگفته بدانی تو، ننوشته بخوانی تو

من کودک و تو دایه، عیسی نفسینی تو

گر باده پرستم من، خَمّار تو هستی تو

اکنون که چنین مَستم، جامی تو، جَمینی تو

هم تلخی و شیرینی، زَندیشه ی دیرینی

قندی عسلینی تو، شَهدی شِکرینی تو

من کودککی خامم، از عشق چه می دانم؟

بیهوده چه می خوانم؟ نادیده تو بینی تو

گفتم که همینم من، گفتی که: «نه اینی تو»

احوال مرا گردان، هین «رِندِ» زمینی تو

---

فرزاد

11 اردیبهشت ماه 1392؛ تهران

درونامه «رند ایرانی»

این شعر را تقدیم می کنم، به استاد خوبم شارمین میمندی نژاد، استاد عشق

وزن شعر: مُستَفعَلُ مُستَفعَل مُستَفعَلُ مُستَفعَل 


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 23:51 توسط فرزاد حسینی| |

شَمسِ علی الحَقینی، عِینَتَةُ الیقینی

نَعبدُ و نَستعینی، مَعبُدِ مُتّقینی

رازقِ رازقینی، عاشقِ عاشقینی

حاذقِ حاذقینی، اَحسنة ُ الامینی

دلبرِ دلبرانی، مِهترِ مِهترانی

هم نفسِ شِمالی، هم نفسِ یَمینی

هرچه بخواندَندَت، باز تو بهتر آنی

من به بنگویم این را، گفته کسی، قَرینی

هرکه، که شد فِتاده، دست به باده داده

باز بخیزد از جا، گر که تو اَش مُعینی

دوش شنیدم از او، در طلب و پیِ جو

گفت که تو همانی، گفت که تو هَمینی

باده ی ناب و مستی، جامِ شراب و هستی

هان تو بگو که هستی؟ مستی ما نبینی؟

آنی و آن و آنی، اینی و این و اینی

«رِندِ» وجودِ مایی، دلبرِ اینچنینی

---

نام شعر: مُعین

درونامه «رند ایرانی»

10 اردیبهشت 1392

وزن شعر: مُفتَعِلُن مَفاعِل مُفتَعِلُن مَفاعِل 

این شعر را تقدیم می کنم به معین جابری کودک کار محله دروازه غار تهران و برایش تنها یک آرزو می کنم که خداوند معین او باشد و همین برای او کافی است.


برچسب‌ها: غزلیات درونامه رند ایرانی
نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1392ساعت 1:19 توسط فرزاد حسینی| |

کبوتر جان!

تو را در گوشه ای

تنها،

کنار کوچه ای دیدم.

پَر و بالت همه زخمی

پُر از خون بود؛

خونِ دل...

ز خود آرام پرسیدم:

چه کس با تو چنین کرده؟

و ما هرگز ندانستیم؛

چرا روزت همه شب بود؟

و یا خورشید نقّاشی تو تاریک

چونان قیر نفت آلود؟

کبوتر جان!

مرا وامانده در یادم...

که در تنهایی عمرت

و با خونابه در رویت

سرت را

سوی من کردی

و خندیدی

و لبخندت

مرا دیوانه مجنون کرد

و آتش زد

در این جانم...

کبوتر جان!

پس آنگه

میم نامت را

به دل خواندم؛

میم تنهایی

میم شیدایی

در میانِ درد...

دردِ یک فرزندِ پروانه

بدور از مامن و خانه...

به سان کرم شب تابی

که می کوبد

تن خود را

ز تاریکی

و تنهایی

به پشت شیشه های

سردِ خاک آلودِ هر خانه...

پس آندم یاد او کردم

که هم نام تو بود

و پاک

همچون آب...

همو که

کودکش در کُنج گهواره

سرود و نغمه ها می خواند

از آزادی

و از انسان...

همان انسانِ بی دردی

که مُرده در پس صدها هزاران قرن تنهایی.

کبوتر جان!

در آن کوچه

میان درد،

تو را آرام پرسیدم

چه باید کرد؟

نگاهم کردی و گفتی:

«که دردم را بزن فریاد!»

من اکنون داد و بیدادم

برای تو

برای هرکه مثل تو

در این دنیای وانفسا

برای کودک امروز

برای مادر فردا...

کبوتر جان!

من آن لبخند پاکت را

حدیث عشق خود کردم.

کبوتر جان!

خدای تو کنار ماست

کنون که رفته ای پرواز

خدای ما تو را همراه...

---

فرزاد؛ اول ادریبهشت ماه 1392؛ تهران

تقدیم به مریم ناصری؛ کودک کار محله دروازه غار تهران

یک سال پیش در همین روزها بود که نخستین بار مریم را در کوچه منتهی به خانه علم دروازه غار درحالی که طلب نان می کرد، دیدم. و بعد او به خانه علم آمد. او مدتی در خانه علم دروازه غار کنار ما بود و برکت زندگی همه ما شده بود... امروز او در یک مرکز نگهداری شبانه روزی کودکان زندگی می کند. برایش بهترین آرزو ها را داریم.

متاسفانه مدتی است که از خواهر کوچکترش مروارید خبر زیادی نداریم. کاش خبر خوشی از او هم به زودی به دست مان برسد.


برچسب‌ها: کودکان کار, جمعیت امام علی
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 22:11 توسط فرزاد حسینی| |

عشق اگر فاش شود

دل نگران می گردد

خُنب اگر بسته شود

کار زمان، می گردد

فلک اَر چرخ زند

سوی خیالات محال

چرخ گهواره ی گردون جهان، می گردد

گفت آن یار

اگر سر برود در قدمش

دل مان محرم اسرار نهان می گردد

سر به پایش بدهم

یا که لبم بر لب دوست

راز آن نیست که بی پرده عیان می گردد

نه گران جانی و نِی جان گران می خواهم

یک از آن مِی، که از آن

جانِ گران، می گردد

دل چو فرهاد و چو مجنون و پر از عشق و طلب

همچو پروانه

که بر شعله ی جان می گردد

سالها گشتم و گشتم

چو قمر گِرد زمین

همچو آن باده

که در خُم پی خوان می گردد

رنگ رخساره ی او دیدم

و از خود بشدم

چون بهاری

که به ناگاه خزان می گردد

راز دل فاش شد

ای «رِند» و کنون می گوییم

مستِ مستیم

و جهان رقص کنان می گردد

---

فرزاد؛ آخرین روز فروردین 1392؛ تهران

غزل؛ وزن شعر: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

درونامه رند ایرانی

"تقدیم به یک دوست"


برچسب‌ها: عشق
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 14:58 توسط فرزاد حسینی| |


مَجاز است این همه عالم

کسی در قعر این بیهودگی در خواب

و این عالم همه رویای او بر آب.

تو اما در حقیقت نقش اویی

در تگ این خواب بی پایان.

تو را در لحظه های خواب خود آرام می بیند

و می داند اگر دردیست

اگر رنجیست...

و می داند اگر از خواب برخیزد

تو دیگر رفته ای چون هیچ...

تو را او زنده می جوید.

برادر این جهان رویاست

مَجاز است این همه عالم

همه نقش است

و تو بازیگری در این میان

بر پرده ی رویای یک انسان

که در خواب است.

و می دانم که می پرسی

حقیقت چیست؟

حقیقت نه تو و نه او و نه خواب است

حقیقت شعله ی نوریست

که نقشش هر زمانی می خورد آرام

بر گوش و کنار جام

و از نقشش دو صد عالم شود

بی صبر و بی فرجام...

---

فرزاد؛ 27 فروردین 1392، تهران

بر گرفته از صحبت های استاد شارمین میمندی نژاد، موسس جمعیت امام علی، و مدرس کلاس های رهیافتی به درون


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1392ساعت 2:28 توسط فرزاد حسینی| |



مُژده بده، مُژده بده، که پیک یار آمده است
باز دِلا، باز دِلا، بوی بهار آمده است
بوی شکوفه می دمد، یار به خانه می رسد
آبِ خَضِر، زِ کُنهِ کُه، به چشمه سار آمده است
دلبر رفته بازگشت، قِصّه نگفته راز گشت
بر سر شاخه عندلیب، در انتظار آمده است
سرکه ما شراب شد، سینه ما کباب شد
هندوی مست را نگر، که روزه دار آمده است
ابر بهار را ببین، گسیوی یار را ببین
ای دلِ زار، خوش نشین، نقش و نگار آمده است
باز بشارتی بده، یار اشارتی بکرد
از پس سردی شتا، عید و بهار آمده است
رخش و کمند شصت خَم، گُرز و کَمان روستَم
تهمتن خیال من، زِ کارزار آمده است
باده و می به جام شد، جانِ جهان به کام شد
دختر رِز به جام جم، چه شاهوار آمده است
بلبل عاشق است آن، بر سر شاخ ارغوان
چَهچَهِ مست او شنو، کز پی یار آمده است
عاشق عاشقان تویی، رُستم داستان تویی
«رِندِ» وجود خود نگر، بهر شکار آمده است
---
فرزاد؛ اول فروردین 1379؛ اصفهان
اصلاح و نشر: فروردین 1392؛ تهران
درونامه رند ایرانی
وزن شعر: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1392ساعت 15:9 توسط فرزاد حسینی| |

چه دوست داشته باشیم چه نه!

بهترین مان، مانند کوزه ای است که کوزه گر دهر هزار بار با دستان هنرمندش بر روی آن کار می کند و آنگاه که به نهایت زیبایی اش رسید، آن را بر زمین می کوبد و می شکند...

این مسیری است که گاه از خودم می پرسم چرا باید در این مسیر کوزه دست کوزه گری ناشناس باشم؟

گاهی دلم از این همه جبر می گیرد. گویی همه چیزش اجباری بیش نیست.

از چشم گشودنش، از پیروزی و شکستش، از به دست آوردن و از دست دادنش، از لبخند و گریستنش و حتی چشم فروبستن... همه چیزش تنها یک خیال است. همه چیز این زیستن تنها یک خیال است. یک بیهودگی در میان یک پرسش. و پرسشی که پاسخی روشن برایش نیافته ام.

پس به چیزش می توانم دل ببندم؟

گاهی آرزو می کنم کابوسی باشد که زودتر تمام شود.

چیزی از آن نمی خواهم. تنها یک هیچ، یک هیچ بزرگ!

نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1392ساعت 15:51 توسط فرزاد حسینی|

از عشق چه گویم؟

که چو دریاست و توفان.

از یار چه گویم؟

که دو صد کُشته بر این خوان.

این کوه، چه کوه است؟

ندانم که ندانم!

این دره، چه دره است؟

که می خواند از این سان!

در عشق، بلا نیست!

بقا هست، فنا هست!

هر کس که شد عاشق

ز تنش رفت برون جان

همره شو و با نغمه مطرب

تو به رقص آی،

بی باده نشد فاش

خیال دل انسان

در وادی میخانه

اگر می روی ای دوست

می بر تو سلامی

ز دل ما برِ ایشان...

اشک است که چون

سیل دمادم ز دو دیده

می ریزد و می گویدم:

آواز دیگر خوان...

ای «رند»

اگر سوی دل ما گذرت بود

در ده قدحی

تا شوم از عالم حیوان

---

فرزاد؛ نیمه فروردین 1392

تهران

نوشته شده در شنبه هفدهم فروردین 1392ساعت 18:10 توسط فرزاد حسینی| |

دلم یک استکان عشق می خواهد

آواز می خواهد

دلم تنهاست

کاش میشد کنار آب بنشینم.

دلم دیگر نمی خندد.

خیالم کنج این خلوت نشسته

پهلوی دیوار،

پرواز می خواهد.

سکوتی در دلم افتاده بس سنگین

پر از دادم

دلم فریاد می خواهد؛

کاش میان کوه ها بودم.

در این شهر

هزاران چهره می بینم؛

چهره ها در خواب

چشم ها بیمار.

دلم انسان بیدار می خواهد.

کاش باران بود

ابری نیست.

در این وادی همه مست اند

پی یک هیچ.

دلم هشیار می جوید؛

فقط یک یار می خواهم.

کاش میشد رفت.

پر از دردم

پر از حرفم

ولی حرفم نمی آید.

ز بد مستی،

دلم تیمار می خواهد.

کاش بیابم رفته خود را.

کاش قایق بود

کاش میشد رفت

کاش توفان بود...

من اگر خوابم

تو صدایم کن دوست.

کاش بیدار شوم

و بدانم همه اش کابوس است.

کاش میشد خواب دیگر هم دید

کاش میشد که از این خواب پرید.

خسته از خویشم من

خسته از خویشم

خویش...

---

فرزاد؛ نیمه فروردین 1392

تهران

نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1392ساعت 0:20 توسط فرزاد حسینی| |



هم از عشق و هم از معشوق و عاشق

تو را من می بگویم این دقایق

زِ اول هرچه گویم هیچ باشد

که دریاییست زَ اسرار و حقایق

حدیث عشق همچون موجِ پر خون

هزاران کُشته و توفان و قایق

زِ دوم هیچ نتوان گفت با کس

که هر کس آن شنیده گشته سائق

هر آن دستی که در دستان معشوق

رسیده، هستی اش گردیده زاهق

هر آن چشمی که معشوق اش به خود دید

سراسر اشک شد، دیوانه، هِق هِق

هزاران حکمت و اسرار باشد

که نتوان گفت زان با این خلایق

یکی راز است سِرِّ عشق و معشوق

طلب را کی بُوَد پایانِ فائق؟

نه هر گوشی چو گوش یار باشد

نه هر چشمی بُوَد چشمان لایق

کنون نوبت به آن بیچاره تر شد

چنین گفته است آن دانای حاذق

در عشق و عاشقی دیوانگی هست

نه هر کس می شود مجنون و شایق

اگر مشتاق باشی، خود نبینی

زِ خود چون بگذری او بوده سابق

برو ای عاشق و خوش عاشقی کُن

چنان در باد چون رقصد شقایق

---

فرزاد؛ 10 بهمن ماه 1391؛ تهران

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل


برچسب‌ها: عشق, معشوق, عاشق
نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1391ساعت 16:24 توسط فرزاد حسینی| |


ز حال ما چه می دانی؟ پریشانی و حیرانی

فِتاده در میانِ ره، نه انسانی، نه حیوانی

طلب در جسم و جان ما، به حال زار و استسقا

پی حرفیست گوش ما، چرا نغمه نمی خوانی؟

امید، آنکه برقص آیی، جهانی را برقص آری

تو برخیزی و بنشینی و بستیزی و بستانی

هر آنگه شب زِ ره آید، چنان ابری که می بارد

دو چشم از دوری ات زارد، به زیر چترِ پیشانی

فلک از عشق تو گریان، زمین بر زیر آن ویران

دلم چون بلبل نالان، دلش سرد و زمستانی

جهانی گریه و ناله، هزاران جامه ی پاره

تو گویی این نمی بینی، تو گویی آن نمی دانی

چو دهقان دانه می کاری، چو دهقان خوشه می چینی

همه ما خوشه ی گندم، به خرمنکوب، زندانی

بیا ای «رند» و آتش زن، به سان شمس شو رهزن

همه آنم ز جا برکَن، تو نِی اینی و نِی آنی

---

فرزاد؛ (درونامه رند (غزل شماره 5)) بهمن ماه 1391

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 19:49 توسط فرزاد حسینی| |


شبی وحی آمد از حق سوی ابرام

که اسماعیلِ جان، قربان کن آرام

نمی آمد دگر از فکر خوابش

چو این بشنید، شد بی روز و بی شام

پس آن پیغمبر شُهره به ایمان

پسر را برد بالا خانه بر بام

به اسماعیل رو کرد و چنین گفت

که فرزندم مرا حکم است، پیغام

تو را قربان شدن دستور باشد

فتاده عکس روی ماه در جام

پدر را داد پاسخ، نیک فرزند

هر آنچه حکم حق شد، دانه یا دام

پذیرفتم به کل تسلیم اویم

چنین گفت آن جوانِ پخته نِی خام

چو اینگونه عنانِ عمر، فرزند

به سان بره ای بسپرد، بس رام

یکی وحی آمد از حق سوی احمد

که اسماعیلِ فرمان برده خوش نام

مقامش اولیاتر از پدر شد

ز ایمان تا به تسلیم است صد گام

---

فرزاد؛ 7 بهمن 1391؛ تهران

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل


برچسب‌ها: مقام تسلیم, ابراهیم و اسماعیل
نوشته شده در یکشنبه هشتم بهمن 1391ساعت 19:39 توسط فرزاد حسینی| |


کنار آب بنشستم، شراب ناب در دستم

خیال خواب می بستم، تو می گفتی چنان مستم

میان مست و هشیاری، میان خواب و بیداری

کفم بگرفت دلداری، چنان کز خواب بر جَستم

بدیدم پیر میخانه، به کف یاقوت صد دانه

یکی پروازِ پروانه، همی می گفت: «من هستم»

کَفَش در آب کرد آن پیر، تو گویی تیز چون شمشیر

بشُد پروانه هم تصویر، سپس بنهاد در دستم

یکی پروانه آنجا بُد، نشانش طوق عنقا بُد

تو گفتی عشق پیدا بُد، خدا را سجده بر بستم

شنیدم گفت ابراهیم، که بی ترس و بدون بیم

کف خالی، بدون سیم، در بتخانه بشکستم

درون بتکده رفتم، به دل ایمان، تبر دستم

بدادم بر بت اعظم، پیامی، هان! که من رَستم

بدان ای «رند»، کین عالم، دو صد تصویر بیش و کم

فتاده دورِ جامِ جَم، نگو والا و یا پَستم

---

فرزاد؛ (درونامه رند (غزل شماره 4)) بهمن ماه 1391

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

---

داستان گرفتن عکس پروانه درون آب توسط پیر و محو شدن پروانه و تصویرش هر دو با هم و دوباره باز شدن مشت پیر و پریدن پروانه از دستش برگرفته از داستان «عکس پروانه پروانه است؛ از استادم شارمین میمندی نژاد» می باشد که به عالمین و جهان های موازی اشاره دارد.


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی
نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1391ساعت 23:47 توسط فرزاد حسینی| |


تقدیم به دوستی که نامش زندگی می بخشد...


رسید از دست محبوبی، یکی پیغامِ نوشین دوش

که از زُهد و ریا بگذر، بیا با ما دَمی مِی نوش

شبی با یار بنشستم، شراب ناب در دستم

هنوز از شوق او مستم، نه از مِی، کز خَمِ ابروش

نمی گیرد دگر خوابم، از آن روزی که من دیدم

دو چشمان فریبا را، چو گلزاری به گُل منقوش

تو گویی دیگ جوشانی، شده در سینه ام روشن

ز عشق روی آن دلبر، شدم سرگشته و مدهوش

شنیدم پیر دانایی، چنین می گفت با خامی

اگر پخته شدن خواهی، سفر باید تو را تا «شوش»

به میخانه گذر کردم، یکی با حالت مستی

به من گفتا که ای عاقل، برو عیب کسان می پوش

خیال خام در جانت، همه ترسم از ایمانت

گرت نَبوَد شکیبایی، نگیری دست در گیسوش

الا ای «رند» ایرانی، اگر علمِ لَدُن دانی

حدیث خضر و موسی را، بگیر آویزه اندر گوش

---

فرزاد؛ (درونامه رند (غزل شماره 3)) بهمن ماه 1391

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن


---

پی نوشت: در این شعر «شوش» اشاره به منطقه شوش تهران داره و کنایه از مناطق حاشیه و جنوب هر شهریست. جایی که عیسی مسیح با ایمان و عشقش پا به اون می گذاشت و برای هر انسان تنها، مرهم درد میشد و حتی جزامی رو در آغوش می کشید و به او سلامتی می بخشید... آری دم مسیحایی در جنوب شهر و کنار کودکان تنها که خدا در چشمان شان نشسته، تجلی پیدا میکنه.


برچسب‌ها: درونامه رند, غزل
نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1391ساعت 23:5 توسط فرزاد حسینی| |


هر آن چیزی در این عالم، زبان حال خود دارد

یکی مجنون و سرگردان، یکی هم دانه می کارد

یکی چون بلبلِ بُستان، سرود و نغمه می خواند

یکی پُر درد، چون ابری به یاد یار می بارد

یکی مانند دیوار است، صُمُّ بُکم و بس ساکت

یکی چون شاخه ی گندم دو چندان بار می آرد

یکی آب و یکی ماهی، یکی جان و یکی پیکر

یکی بی آن یکی هیچ است و آن یک زنده می دارد

بیا و گوش جانت را، بنه اندر کفِ صهبا

که تا اسرار بگشاید، ز رازی پرده بردارد

نشانی هاست در هر سو، به هرچه بنگری در او

مثالِ ابر پاییزی، که بی حکمت نمی بارد

سلیمان گر سلیمان شد، شهِ انسان و حیوان شد

به موری گوش جان بسپرد، تا حرفی به لب آرد

به سان «رِند» در عالم، گذر کن، چشمِ دل بگشا

هما را خِضر راهت کن، که او افسانه ها دارد

---

فرزاد؛ (درونامه رند (غزل شماره 2)) دیماه 1391

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391ساعت 14:16 توسط فرزاد حسینی| |


به قدرِ دانه یِ خَردل، اگر ایمان بُوَد در دل
هر آنچ از کُنهِ جان خواهی، شود روزی تو را حاصل
یکی راز است در عالم، که ناممکن کُنَد ممکن
نداند هیچ کس آن را، به غیر از عاشقی بیدل
به ایمان می شود کوهی زِ جا برکَند و شُد فرهاد
اگر معشوق، شیرین است، مجنون می شود، عاقل
سیاوش چون از آتش بُگذرد، با پاکی و نیکی
به سانِ یک گِلِ پخته، زِ رنج او می شود کامل
فریدون گر رَوَد یک سَر سوی ضحاک و مارانَش
به دل ایمان همی دارد، که نیکی را بُوَد حامل
تو را یک نکته می گویم، که دانش همچو شمعی دان
اگر شمعی بیفروزی، بَدی را می شوی حائل
هر آنگه عاشقی کردی و شوری بود در جانَت
بِدان کَز دَرگهِ رحمت، دو صد باران شود نازل
تو را گفتم من ای جانا، که تا در گوش جان گیری
بسی رِندی کُنی دایم، از این منزل به آن منزل

---
فرزاد؛ (درونامه رند (غزل شماره 1)) دیماه 1391
وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1391ساعت 3:24 توسط فرزاد حسینی| |

همسایه مان تازه از سفر آمده بود.
پدربزرگ به دیدارش رفت. وقتی برگشت پرسیدم چه خبر بود؟ گفت: همسایه خیلی خوشحال بود و می گفت از نجف تا کربلا را پیاده رفته است! می گفت ملای کاروان گفته ثوابش هزار برابر است!
پرسیدم: چه چیزی نصیبش شد از این سفر با پای پیاده؟
پدربزرگ گفت که مرد همسایه می گفته یاد فرزندان امام برایش زنده شده است!
از خودم پرسیدم چرا مرد همسایه این همه زحمت کشیده و رفته یک کشور دیگر تا یاد فرزندان امام را که دیگر در قید حیات نیستند زنده کند؟ راستی چرا مرد همسایه یک روز سری به جنوب شهر نمی زند و یاد دل های کوچک کودکان معصوم و بی پناه را که هنوز زنده اند، گرامی بدارد؟
پرسیدم: مرد همسایه دنبال چه می گردد؟
پدربزرگ پاسخ داد: فکر کنم بهشت را گم کرده است!
انگار مرد همسایه هم با ملای محل هم بساطی است. نکند پیش از سفر چیزی مصرف کرده باشد؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 19:51 توسط فرزاد حسینی| |


ملای محل همیشه از بهشت می گفت و همه پامنبری ها چشم هایشان را می بستند و به رویای بهشت گمشده ملای محل فکر می کردند.
و من همیشه برایم سوال بود که خوب بعدش چی میشه؟ اصلا این آدما میرن بهشت که چی؟ آخه این بهشت به چه درد می خوره؟!
و ملای محل که سه همسر داشت، دوباره و با وقاحت تمام از دختران پستان برآمده باکره بهشتی صحبت می کرد... و از جوی های شراب و شیر و عسل! و دوباره همه پامنبری ها چشم هایشان را می بستند و به رویای بهشت گمشده ملای محل فکر می کردند.
و من دوباره از خودم می پرسیدم پس بهشت برای زنان چه دارد؟
ملای محل هیچگاه برای هیچ یک از سوالات من پاسخی نداشت... حتما دلیلش این بود که بهشت را نمی شناخت.
یک روز به خودم گفتم این مرد جز فکر کردن به سکس چیزی نمی داند. این شد که دور ملای محل را یک خط قرمز کشیدم و دنبال کشف پاسخ پرسش هایم رفتم...
زمان گذشت و یک روز فهمیدم بهشت همین جاست بر روی کره خاکی زمین و جهنم هم همین جا بود... و حتی خدا هم همین جا بود درست همان طور که خودش گفته بود از رگ گردن نزدیک تر.
جالب است که هنوز هم ملای محل در خطبه هایش از بهشت می گوید و هنوز هم همه پامنبری هایش چشم بسته به رویای بهشت جاویدان گم شده فکر می کنند...
و من هر روز، کودکی را که التماس نمازگزاران را می کند تا سکه ای پیشش بیاندازند می بینم... و از خودم می پرسم آیا بهشت این قدر بی ارزش است که به سکه ی این بی خبران فروخته شود؟
هنوز هم سوال های بسیاری در ذهنم هست که پاسخ آن را نیافته ام اما دیگر نمی پرسم بعد از رفتن به بهشت چه می شود! یا بهشت برای زنان چه دارد! چون خیلی وقت است فهمیده ام این سوال از اساس ایراد دارد زیرا که چنین جایی که ملای محل از آن صحبت می کرد، اصلا بهشت نبود. بلکه یک توهم فانتزی بود. گاهی از خودم می پرسم نکند ملای محل قبل از آمدن به مسجد چیزی مصرف می کرده است؟
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 19:34 توسط فرزاد حسینی| |



ای یوسف کنعانی، کِی خسروِ ایرانی

با اینی و با آنی، با ما تو نمی مانی

با مطرب و با ساقی، بنشینی و برخیزی

با ما تو نمی خندی، با ما تو نمی خوانی

با هر کَس و هر ناکَس، رفتی به طریق اولی

چون نوبت ما آمد، گفتی که نمی تانی

ای مطرب بازاری، چندان که نیآزاری

بَر زَن تو یکی سازی، آنگونه که می دانی

امروز همه شب شد، شب تیره و پُر تب شد

من گوشه ی میخانه، با باده ی پنهانی

آن یار مهین باقی، آن شاهد و آن ساقی

پرسید که تو چونی؟ از بهر چه گریانی؟

گفتم که مرا یاری، عاشق کُشِ دلداری

مِی داد و رهایم کرد با حال پریشانی

گفتا که شود حالت بِه ای دل دیوانه

گر باز رسد روزی، آن یار که می دانی

---

فرزاد؛ دیماه/1391

نوشته شده در دوشنبه هجدهم دی 1391ساعت 19:44 توسط فرزاد حسینی| |