راهی به سوی آزادگی

دل نوشته ها، اشعار و داستان ها؛ فرزاد حسيني - باران در راه است، ابرها دارن میآن...

 

اینجا همیشه آخرین پناهگاه بوده برای فریاد زدن درد تنهایی

گاهی آنقدر دلم می گیرد که دوست دارم دنیا تمام میشد ولی افسوس...

دنیا هنوز هست و من هم هنوز میهمان این بزم هستم که پایانش را نمی دانم

کاش دوستانم مرا فراموش نکنند

من که آنها را فراموش نکرده ام.

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 23:25 توسط فرزاد حسینی|

 

دیوار تویی، در من؟ یا در تو و من دیوار؟
از دوری تو ای گُل، مجنون شدم و بیمار
در خواب بُدم دیشب، در خواب تو را دیدم
خواب از سر من در شد، از خواب شدم بیدار
چون بلبل سرگشته، تا صبح همی خواندم:
ای گُل دلِ من مانده در آرزوی دیدار
باریست بر این دوشم، بُرد عقل و دل و هوشم
در عشق همی کوشم، چون سار پِیِ گلزار
مفعول و مفاعیلن، مفعول و مفاعیلم
ای باد، نشان بوسم بر گونه ی آن دلدار
با خویش چو سنجیدم، در خویش چنین دیدم
عشقست نه این بازی، کار است نگو بی کار
گفتی که منم درویش، راهیست نهان در پیش
بر خویش زنم صد خیش، تا خویش شوم با یار
============
فرزاد، 22 شهریور 93
نام غزل: عشق بلبل

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 4:28 توسط فرزاد حسینی| |

 

بگذار همه بدانند، چقدر دوستت می دارم.
بگذار تا طنین این عشق را به رسایی فریاد زنم.
از من مخواه
که در سکوت
و در سکون
و پنهانی عشق بورزم.
از من مخواه
افسون اعماق چشمان تو را فریاد نکنم.
باور دارم که عشق، تجلی معناست
و معنا، شالوده زندگی
و زندگی، لحظه با هم زیستن...
بگذار فریاد سردهم
و عشق را بنگارم
و اشتیاق را،
آنچه که در وجودم توان می آفریند.
بگذار تا با جریان عشقی که از قلبم جاری می شود،
چونان رودی که زمین را سیراب می کند
و می گذرد،
از خویشتن خویش عبور کنم
و در منتها الیه جاده ای سرشار از رنگ
به تو بپیوندم.
======
فرزاد؛ 21 شهریور 93
#راهی_به_سوی_آزادگی

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 1:33 توسط فرزاد حسینی| |

شاعرانگی ام را بدجور قلقلک داده ای
طوفانی در راه است...

نوشته شده در شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 0:43 توسط فرزاد حسینی| |

 

دو عاشق،
چونان دو اقیانوسِ آرام،
آنگاه که به یکدیگر می رسند،
در وجود هم یکی می شوند.
این یکی در آن غوطه ور می شود و آن یکی در این...
بدان سان
که دیگر
میان آب های آن دو تمایزی نخواهی یافت.
و نمی توانی بگویی کدام ذره آب از آن کدامین اقیانوس است
و یا کدام صدف در کف کدامین اقیانوس بوده
و کدام ماهی در کدامین اقیانوس چشم به جهان گشوده است..
این حکایت عشق است.
و عشق تنها قدرتی است که
دو اقیانوس
با آن می توانند تمام ذره های پنهان و آشکار وجود یکدیگر را بشناسند
و به یگانگی برسند.
هیچ راه دیگری برای شناخت شگفتی های وجود اقیانوس نیست؛
جز عشق و آرامش و صبر.
اقیانوس آنگاه که آرام می گیرد،
بواسطه عشق اش
و آرامش حاصل از عشق اش،
جذاب خواهد بود.
و آنگاه که خشم می گیرد
و طغیان می کند،
دیگر نمی بیند.
و چنین اقیانوس آشفته ای
عشق را هم نخواهد فهمید
و با اقیانوس های دیگر نیز هرگز یکی نخواهد شد.
===========
فرزاد؛ 20 شهریور 93
#راهی_به_سوی_آزادگی

از حکایت های پیرمرد و جوان

نوشته شده در پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 11:32 توسط فرزاد حسینی| |

 

بسی دَرد، بسی دَرد
چنان شِکوِه که می کرد
یکی مَرد، یکی مَرد
بسی دشمنِ نامرد
بسی هیچ، بسی هیچ
در این عالَمِ پُر پیچ
دو صد پیچکِ پاپیچ
یکی مُهره، یکی پیچ
اسیریم، اسیریم
در این مَخمَصه گیریم
ندانیم، ندانیم
همی بارِ گرانیم
از اسرار بگویید
زِ دلدار بگویید
گُزارید، گُذارید
یکی جام بیآرید
که ما خسته ز خویشیم
پریشان و پَریشیم
نه ماتیمُ نه کیشیم
نه کَمّیمُ نه بیشیم
چنان مستِ سبوییم
که جز عشق نپوییم
بجز عشق نجوییمُ
بجز عشق نگوییم
هم امروز بخیزید
مِی و باده بریزید
بسی نور فروزید
بر آن تیغ، ستیزید
که آن تیغ، ستیز است
کمان است، چه تیز است
کنون وقتِ تمیز است
یکی یارِ عزیز است
بر این خانه رسیده است
نه خورشید بدیده است
نه مهتاب شنیده است
کسی روش، ندیده است
یکی ماه جبین است
تو گفتی بُتِ چین است
چنان است، چنین است
مرا او دل و دین است
==============
فرزاد؛ بامداد 31 مرداد 1393؛ تهران

نوشته شده در جمعه سی و یکم مرداد 1393ساعت 6:41 توسط فرزاد حسینی| |

 

نام شعر: عرشیا

«هستی» ام را داده ام بر باد
زین زمین و آسمان، فریاد...
خانه ام از پای بست، ویران است
شهر من، ویرانه «ایران» است...
کودکی هایم همه در دود
داستان عمر من این بود...
دود و دم در خانه ای نمناک
زندگی در گوشه ای غمناک...
«عرشیا» مان رفت زیر خاک
سینه اش صد تکه و صد چاک...
یاد «یاسین» می کنم، با داد!
آن سه ماهه کودکِ معتاد...
یاد «کبری» مادر پر درد
چار فرزندی که در خون کرد...
آن «سهیلا»، مادر سردار!
کو سرش افراشته بر دار...
یاد نوزاد «سهیلا» را
زنده باید داشت در فردا...
یاد «مهریماه» می افتم
قصّه اش را کاش می گفتم...
«شبنم» اشکم ببین جاریست
کودکی آواره در زاریست...
کاش سیلابی به پا خیزد
با سیاهی سخت بستیزد
============
فرزاد؛ تیرماه 1393؛ تهران

به یاد عرشیا، نوزاد چهارماهه معتاد که دو روز پیش درگذشت...
=======
پ.ن.: نام هایی که در این شعر آمده، همگی نام واقعی تعدادی از کودکان و مادرانی است که در محله های حاشیه و معضلخیز، داستان رنج شان را اعضای جمعیت امام علی به جان خریده اند. نوزادانی که به فروش رسیده اند. نوزادانی که معتاد شده اند. کودکانی که مورد تجاوز قرار گرفته اند... نوزادانی که به کار گماشته شده اند... کودکانی که خون گریسته اند... و مادرانی که خود روزگاری نوزادانی بی یاور بودند و امروز کلمه مقدس مادر را یدک می کشند بی آنکه خود خواسته باشند...

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم تیر 1393ساعت 0:39 توسط فرزاد حسینی| |

 

شقایق ها دست تکان می دهند.
در کوهسار، پروانه ها در رقص اند.
اما اینجا زیر آسمان خدا
رقصیدن گناه است.
«آقایان» ناراحت می شوند!
شقایق ها را می خشکانند.
...
پروانه ها هنوز در سماع اند.
شاید نمی دانند
که رقصیدن جرم است.
شاید هم «آقایان» زبان پروانه ها را نیاموخته اند،
تا کتاب های زردشان را به زبان پروانه ها ترجمه کنند.
کتاب هایی که اوراقش از محدودیت ها سرشار است؛
از گناهانی که انسان برای انسان مکتوب کرد.
کاش آدمی آزادی را می فهمید.
ای کاش...
===========
فرزاد؛ خرداد 1393؛ دربند تهران
نام شعر: اینجا رقصیدن گناه است

نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 23:9 توسط فرزاد حسینی| |

 

دلم می خواهد از امّید بنویسم
ولی امّید اینجا نیست
امید از پیش مان رفته
خیالش مانده بر دیوار...
دلم می خواهد از خورشید بنویسم
ولی خورشید اینجا نیست
غروبی سخت دلگیر است
سپاهِ تیرگی بیدار...
زمین، خاموشِ خاموش است
صدای رعد می آید.
و گاهی در افق
یک شمعِ کوچک
با سیاهی می کند پیکار...
به سان شعله کبریتی
که روشن می کند پیری به آن،
سیگار.
شب امّا سخت مشغول است
نوری نیست.
کسی در گوشه ی این کوچه
می گوید که: «زوری نیست!»
- چه چیزی را؟ نمی دانم!
شب امّا سخت مشغول است
می خواهد بتازد بر حریم
مردمان خسته و در خواب...
آسمان بی تابِ بی تاب است
ابری نیست
امّا می چکد باران!
آسمان بر مردمان شهر می گرید
صدای گریه اش در گوش می پیچد
و گورستانِ انسان
می شود نمناک...
خون آدمی در جوی ها جاریست.
لاشه های آدمی بر خاک می غلطند.
کسی پرسید:
- کدام امّید؟
اگر خورشید برخیزد، چه می بیند؟
بجز خون بشر
و مُرده ی انسانِ سر بر دار...
خورشید!
توان دیدن این ننگ را داری؟
با کدام امّید می آیی؟
صدایی خسته می گوید:
- نمی داند،
وگرنه مست و مجنون نیست
مجنون نیست...
صدای دیگری آرام می خواند:
زمین از آن انسانهاست
و انسان مال فرداهاست.
آنکه امروز است انسان نیست
انسان نیست...
کسی پرسید:
- انسان کیست؟
صدا یکبار دیگر گفت:
عاشق است انسان.
این خونریز انسان نیست...
انسان نیست.
=============
فرزاد؛ 10 خرداد 1393؛ تهران
نام شعر: انسان کیست؟

نوشته شده در شنبه دهم خرداد 1393ساعت 5:35 توسط فرزاد حسینی| |

 

زندگی رقص درخت است
در هوهوی باد.
زندگی افتادن برگ است
از شاخ درخت.
زندگی، رفتن برگی است بر آب روان...
زندگی، بوسیدن یک مورچه ی بالدار است
در یک شب گرم خرداد.
زندگی شاید هم،
دیدن عکس رخ ماهوشی ست
در آیینه ی آبی آب...
من دلم می خواهد
نور را ببرم تا خورشید
و بگویم: «خورشید!
نور آوردم
روشن باش
عاشقی کن و بتاب
که زمین دلبسته است
به تو و نور تو و هرچه که هست.»
کاش میشد خورشید،
جور دیگر می زیست...
زندگی رقص درختی نیست،
وقتی کودکی می گرید.
زندگی افتادن برگی نیست،
وقتی، انسانی خسته و رنجور است.
زندگی شاید لبخندی ست
شاید هم یک دست،
نور را می برد تا خورشید...
===
فرزاد؛ 6 خرداد 1393؛ تهران
خورشید نام دخترکی است از محله دروازه غار تهران...

راهی به سوی آزادگی

نوشته شده در سه شنبه ششم خرداد 1393ساعت 3:16 توسط فرزاد حسینی| |

بس است این قصه ی پیدا و ناپیدا؛

بس است این عمرِ بی حاصل.

من اینجا در تهِ این شب دلم مانده است.

کسی در شب، کناری با دلم خوانده است:

«زندگی لبخند می خواهد»

امیدی هست

فردایی

و فرداهای در راهی...

خدایی از رگ گردن به انسان،

دور و هم نزدیک...

بی شک در ته این شب،

می آید صبح،

صبحی روشن و پر نور

پر خورشید...

صدا می خواند و آرام می گوید که:

«صبحی هست،

در راه است»

کلید رنج می گوید صدا:

«صبر» است.

میم و یاء

نون و الف،

از رنج می گوید:

«کارگاه خلقت انسان»

صدایش نرم در گوش زمان پیچید:

«بزرگت می کند این رنج، ای انسان؛

صبوری پیشه کن

چون صبح در راه است...

پر نور و پر از خورشید

پر از عشق...»

==========

نام شعر: زندگی لبخند می خواهد

فرزاد؛ بامداد 20 اردیبهشت 93؛ تهران

تقدیم به مینا زمانیان؛ فرزند رنج و مدرس عشق (مینا فرزند جمعیت امام علی و کسی است که در سن 17 سالگی، طرح کودکان بی کتاب را برای حمایت از کودکان محروم از تحصیل پیشنهاد داد.)

نوشته شده در شنبه بیستم اردیبهشت 1393ساعت 3:27 توسط فرزاد حسینی| |


بی روی دوست جانا،

آیینه بی ثمر دان

این سینه گر نجوشد،

پیمانه بی اثر دان

کو یار ما؟ کجا شد؟

گویند: مبتلا شد...

زین جامهای خالی،

این شعله بی شرر دان

ساقی کجاست باده؟

وان حُقّه سرگشاده؟

با یار ما بگویید:

کین عشق، معتبر دان

اسرار عشق جویید؟

بر طبلها بکوبید،

با عاشقان بگویید:

کین راه پر خطر دان

عاشق خراب و مست است،

مجنون و می پرست است

رویای عاشقان را،

دستی بر آن کمر دان

پایان ندارد این ره،

آغاز و راه و راه است

شوریدگی و مستی،

در جان هر نفر دان

سامان نیابد این سر،

تا در قدوم معشوق،

قربان شود،

تو این را،

پایان این سفر دان.

===========

تقدیم به استاد عشق، شارمین میمندی نژاد

فرزاد؛ 7/اردیبهشت/1393

تهران

نوشته شده در سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 4:34 توسط فرزاد حسینی| |

سکوتی از سر فریاد بر پا شد

یکی عدلی پر از بیداد بر پا شد

چه عدل است این؟

که اندر سایه اش

فرزند انسان بر سرِ چوبینه ی یک دار

می رقصد به زیر باد، با فریاد...

از این رنج بشر

وین سوگ افسونکار،

فغان زین دردِ بی درمان

دو صد فریاد...

تنش بر دار مانده است او

هنوز انگار

می رقصد به زیر باد،

در بیداد...

الف

بِ

رِ

الف

هِ

یِ

و حرف میم

مرا مانده است اندر یاد.

عجب عدلی است

این بیدادِ بی بنیاد...

کو آن کس که گیرد داد

از این مردان بی حاصل؟

تنش در زیر خرواری

زِ خاک سرد

مانده و تنهاست ابراهیم...

آن سوتر

کسی اما

دارد می زند لبخند، شیطان وار...

انسان مرده است انگار...

کاش انسان مرده بود

آری

نعش او زنده است بر این خاک...

داستان این است:

آدمی کشته است فرزند خودش را با طناب دار.

==============

نام شعر: الف ب ر الف ه ی میم

==============

فرزاد؛ 6/اردیبهشت/1393

به یاد ابراهیم نوجوان16 ساله ای که به جرم قتل بر دار شد.

نوشته شده در شنبه ششم اردیبهشت 1393ساعت 3:15 توسط فرزاد حسینی| |



من از جنون خسته ام.

ز رودهای پر ز خون خسته ام،

ز خشم و شهوت و تباهی و فسون خسته ام؛

من از زمین پر ز خون خسته ام،

خسته ام...

ز اشک های مادران بی پسر،

ز گریه های کودکان بی پدر،

ز دختران بی نشان و در خطر،

ز جنگ و نیزه و اسارت زبون خسته ام.

من از بشر خسته ام؛

ز رنج آدمی در این سفر خسته ام...

کاش! گشایشی شود

و آدمی ز خواب بی ثمر،

بخیزد و به پا شود...

کاش! رنج آدمی بر این زمین،

کاش! جوی های خون به نام دین،

در تب سیاه شب،

بخشکد و بیایستد.

کاش! برگه های عشق،

بر خاک سرزمین ما زمین،

جوانه سردهد...

در گوش من کسی،

آرام و دلنشین

هنوز،

می گوید: «آدمی نمُرده است.»

===========

فرزاد؛ بهمن 1392؛ تهران

شرح تصویر: کودکان سوری


برچسب‌ها: جنگ, کشتار کودکان
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 1:33 توسط فرزاد حسینی| |

آرزوهایش به سان سردی برف، آب شد
آرزو رفت و تن اش یکباره چون سرداب شد
آرزو رفت و منِ بیهوده ماندم، خوش خیال
سوخت انسان، آبروی آدمی زرداب شد
=========
به یاد "آرزو"؛
کارتن خواب بی پناهی که در سرمای خیابان در همین هفته جان سپرد.
آخرین جمله اش این بود: «آرزو خیلی وقته که مرده.»

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 4:58 توسط فرزاد حسینی| |

«اِقرا بِسمِ رَبِّک الّذی خَلَق

خَلَقَ الانسانَ مِن عَلَق»

...

من عَلَقَم، عَلَق منم

خالقِ ماخَلَق منم

لایقِ ماتَرَک منم

سابقِ ما سَبَق منم

اول و آخِرَک منم

ناله یِ مُرغِ حق منم

راضیِ روزیَک منم

این طَبَق، آن طَبَق منم

قاصد و قاصدک منم

من شَفَقم، فَلَق منم

گربه منم، سگک منم

لَق لَقِ پایِ لَق منم

تو عَلَقی، عَلَق تویی

خالقِ ماخَلَق تویی

لایقِ ماتَرَک تویی

سابقِ ماسَبَق تویی

اول و آخِرَک تویی

ناله یِ مُرغِ حق تویی

راضیِ روزیَک تویی

این طَبَق، آن طَبَق تویی

قاصد و قاصدک تویی

تو شَفَقی، فَلَق تویی

گربه تویی، سگک تویی

لَق لَقِ پایِ لَق تویی

...

روح تویی، رها تویی

هستیِ جانِ ما تویی

روح منم، رها منم

هستیِ جانِ تو منم

...

آب تویی، صفا تویی

باغ تویی، بقا تویی

آب منم، صفا منم

باغ منم، بقا منم

...

باده تویی، سَبو منم

عاشقِ جستجو منم

باده منم، سَبو تویی

عاشقِ جستجو تویی

...

روح تویی، روان تویی

صاحبِ کاروان تویی

روح منم، روان منم

صاحبِ کاروان منم

...

خانه تویی، خدا تویی

خانه منم، خدا منم

خانه منم، خدا تویی

خانه تویی، خدا منم

...

دانه تویی، هُما تویی

دانه منم، هُما منم

دانه منم، هُما تویی

دانه تویی، هُما منم

...

تو همه من، من همه تو

من همه تو، تو همه من

تو همه تو، من همه تو

من همه تو، تو همه من

تو من و من تو، و تو من

من تو و تو تو، و تو من

---

نام شعر: من عَلَقَم

فرزاد، 18 آذر 1392؛ تهران

تقدیم به استادم شارمین میمندی نژاد، استاد عشق.


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 1:14 توسط فرزاد حسینی| |

بزایید بزایید، یک انسان بزایید...

از این سان نزائید! از آن سان بزایید!

کجایید؟ کجایید؟ خدا را نخوانید!

شما عینِ خدایید. بدانید: خدایید.

در این راه نگردید، که این راه سراب است

از این راه درآیید، به آن راه برآیید.

بجنبید! بجنبید! زمان نیست. زمان نیست.

زمین تشنه ی آب است، ببارید، کجایید؟

بدانید، بدانید: که بی عشق، جَمادید.

هم از عشق نویسید، هم از عشق بخوانید.

بخوانید بخوانید: که «بی عشق بمیریم.»

بدانید که بی عشق، نبودید، نمانید.

بمیرید، بمیرید، که بی عشق اسیرید

اگر عشق ندانید، چنینید، چنانید.

چنانید که با مرگ، بمیرید و نمیرید!

شما مرده ی اینید، ولی زنده به آنید.

---

فرزاد؛ 18 آذر 1392؛ متروی تهران

تقدیم به استادم شارمین میمندی نژاد که به من آموخت انسان برای زاییدن انسان قدم به دنیا می گذارد و کار پیامبران زاییدن انسان بوده است.


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1392ساعت 0:28 توسط فرزاد حسینی| |

شب است و نم نم بارانِ چشمانش

به روی سردی این خاک

می غلطد.

فروریزانِ اشک او

به سان شبنمی در صبح می ماند،

که می غلطد چنان آرام

به روی برگ های خسته و خشکیده ی پاییز.

- «آه! شبنم جان!

شنیدم می فروشی تن.»

«تنت ای کودکم

باشد حرامِ مسلِمانِ بی خدایِ بی خیالِ شهر.»


جهنم سرزمین ماست

که در آن کودکی ده ساله می گرید

و در سرمای پاییزی

تنش را می فروشد

ساکت و آرام...

تا مردانِ نامردِ زمان،

تکه های جسم او را

در دهان گیرند

همچون سگ.

و شبنم لب گشود و گفت:

«خدایی نیست.»

شاید هم که او در مسجد است اکنون...

خدایا من نمی دانم تو در مسجد چه می جویی؟!

ولی من خوب می دانم

که باید سوخت آنجا را.

پیش از آنکه

قطره های اشکِ شبنم ها

بخشکد بر کویرِ خشک و بی روحِ زمینِ سرد

باید سوخت.

---

شعری برای شبنم کوچک

دختربچه ای که در محله های غربت او را مجبور به تن فروشی می کنند.

---

فرزاد؛ آذر 1392


برچسب‌ها: جمعیت امام علی, کودکان کار و خیابان, اعتیاد کودکان
نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1392ساعت 2:13 توسط فرزاد حسینی| |


خبر فوری - نوزاد سه ماهه بخاطر اعتیاد به شیشه در بیمارستان بستری شد.

یاسین به گوش ها بسیار خوانده ایم
آن ملتیم که، در گِل بمانده ایم
یک کودک صغیر، در آرزوی شیر
اما دریغ و درد، زین مردمان پیر
یاسین کوچکم، رنج تو رنج ماست
پیغمبری تو و اشک تو رهنماست
فریادها زدی، گفتی که در سه ماه
تو آشنا شدی با درد و با گناه
چندی زِ زادنت، نگذشته طفل پاک
معتاد خواندنت با شیشه و کراک
آخر چرا چنین، دنیا سیه شده؟
وین خاکِ کشورم، برج گنه شده؟
ای مردمان به هوش، یاسین گرسنه است
وین آسمان شهر، زنگار بسته است
فرزند کُبری، انگار بی خداست
در بطن مادرش، بی یار و بی صداست
بی نام و بی نشان، در گوشه ای رهاست
در قلب کوچکش فریادها به پاست
آخر به من بگو، او را وطن کجاست؟
ای مردمان به هوش، این داستان ماست:
در مستی و غرور، در خویش مانده ایم
ابلیس گونه ما، از پیش رانده ایم
در دین خود چو خر، در گِل بمانده ایم
یاسین به گوش خلق، بسیار خوانده ایم
یاسین به گوش خر، زین پس دگر مخوان
برخیز و در طریق، با عاشقان بمان
تا کی به فکر غَد؟ تا کی به فکر پار؟
امروز را نگر، چشمی در انتظار
یک طفلِ بی پدر، بی یار مانده است
یک مادرِ غریب، در کار مانده است
امروز بر شویم، کِامروز روز ماست
بی عاری و جُمود، آیین مرده هاست
یاسین کوچکم، یاسین دگر مخوان
دنیا پر از غم است، در پیش مان بمان
---
نام شعر: یاسین
فرزاد؛ آذر 1392؛ تهران
تقدیم به یاسین کوچک و همین طور به کبری و فرزندش که هنوز به دنیا نیامده است.
یاسین کودک سه ماهی است که از اعتیاد به شیشه اوردوز کرد وقتی که مادرش او را با دود ساکت می کرد.
کبری مادری است مثل مادر یاسین که او هم از کودکی داستان زندگی اش مثل یاسین بوده است و حالا چهارمین فرزندش در راه است در حالی که او از اعتیاد رنج می برد و از سه فرزند دیگرش یکی را فروخته است و از دو تای دیگر هم خبری ندارد.


برچسب‌ها: جمعیت امام علی, خانه علم دروازه غار تهران, کودکان کار و خیابان, اعتیاد کودکان
نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1392ساعت 0:43 توسط فرزاد حسینی| |



هوس کردم که مِی نوشم سبب سوز

کجاست آن یار فرنوشم؟ سبب سوز

کجاست آن دوست؟ کو آن یار مهرو؟

دریده جامه تن پوشم، سبب سوز

دلم بگرفته از غوغای عالم

شرابی ده که درنوشم سبب سوز

شرابی ارغوانی سرخ فامی

به سان دیگِ خون جوشم، سبب سوز

به راهی رفته ام اندر بیابان

نمی دانی که چون کوشم، سبب سوز

شب و روزم همه در فکر یارم

صدایش مانده در گوشم، سبب سوز

سر زُلف و رُخ یار و لب یار

ز تن برده همه هوشم، سبب سوز

کجا ما و کجا خانه، کجا او؟

ببین چون کرده مدهوشم، سبب سوز

چنانم کرده از بیدادِ این عشق

خراباتی، که مِی نوشم سبب سوز

---

نام غزل: سبب سوز

وزن غزل: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

سروده شده در پنجشنبه؛ 30 آبان 1392؛ تهران

فرزاد حسینی

---

تصویر: تابلو مینیاتور اثر استاد محمود فرشچیان


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 18:15 توسط فرزاد حسینی| |

راهی دیگر

گمراهی دیگر

آغازی و انجامی

یک سرگردانی در میان دو هیچ

راهی پیدا و راهی گمشده

و حقیقتی که نمی دانیم؟

---

فرزاد؛ شهریور 92

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1392ساعت 1:40 توسط فرزاد حسینی| |

آنان نمی فهمند

تو را نخواهند فهمید

شاید باید با زبان آنان سخن بگویی

تو در امروز زندگی می کنی نه در فردا

---

فرزاد؛ شهریور92

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 0:14 توسط فرزاد حسینی| |


«اُقتلونی یا ثِقاتی، اِنَّ فی قَتلی حَیاتی

المَماتی فی حَیاتی و الحَیاتی فی مَماتی»

چوبه ی دارَت به دوشت باشد اَر با ما میایی

همرهِ عیسی چو گردی، باشدت مُستَدرِکاتی

زندگان را مُرده بینی، مُردگان را زنده یابی

هم تو انسانی و حیوان، هم تو سنگی، هم نَباتی

هم زمینی، هم زمانی، هم تو پیری، هم جوانی

تو خودِ پیغمبری و روشن اَستَت معجزاتی

هان مترس از مُردن ای جان، مُرده بودی زنده گشتی

باز از این تن چون بمیری، زنده گردی تو در آتی

تن قفس باشد تو را، دان، پر بکش از این قفس، جان

سوی بالاتر بپر، هان، گر پی راه نجاتی

گر پی عشق حقی تو، جان به کف شو همچو منصور

در سه روز آنگه ببینی، دلبری شاخه نباتی

روز اول میر و دوم سوز و سوم در هوا شو

بعد از آنَت می نیَرزد، نه سمرقند و هراتی

بعد از آن آزاده گردی، مست جام باده گردی

وز تو مانَد در دو عالم رازها و خاطراتی

رو خَموشی کُن، خَموشی، در وجوت زن خُروشی

تا نِیِ جانَت نوازد، ناله ای از دل براتی

---

فرزاد؛ 17 مرداد 1392؛ تهران

وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

نام شعر: ای معتمدان مرا بکشید...


پانوشت: بیت نخست جمله منصور حلاج است که بارها مولوی و دیگر شاعران بزرگ ایران از آن در اشعارشان استفاده کرده اند.

منصور فریاد می زند که ای معتمدان، مرا بکشید که در کشته شدنم به دست شما زندگی است. می گوید: زنده بودنم مردگی و مردنم زندگی است.


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1392ساعت 10:40 توسط فرزاد حسینی| |



این منم، این منم، خیره سر خیره سر

خنجرِ عشقِ تو، در جگر در جگر

بر دَرت، بر دَرت، می زنم روز و شب

بوسه ای ده به ما، لَب شِکر لَب شِکر

درگشا، درگشا، پرده ها برگشا

ماه و خورشیدِ ما، رُخ قَمر رُخ قَمر

عشقِ تو، عشق تو، بُرده آرام ما

ای تو کِی خسرو را، تاج سر تاج سر

نیسِتان، نیسِتان، طعمه ی آتش است

آتش شوق تو، صد شرر صد شرر

کو کسی؟ کو کسی؟ تا بگویم بدو

راز دل، تا شود پرده در پرده در

عاشقم، عاشقم، عاشقِ دلبری

دلبری سیم بر، خوش کَمَر خوش کمر

بی مثَل، بی مثَل، ابروانش کمان

موی او بر سرش، کانِ زَر کانِ زَر

بس دگر، بس دگر، دَم ببند ای پسر

رو خموشی گُزین، کُنج دَر کُنج دَر

---

فرزاد؛ 16 مرداد 1392؛ تهران

وزن شعر: مُفتَعَل مُفتَعَل مُفتَعَل مُفتَعَل


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 20:9 توسط فرزاد حسینی| |



من مست و تو مست و باغ مست و همه مست

کُه مست و زمین مست و شَبان و رمه مست

این گلّه در این مزرع سرسبزِ «اَلَست»

میخواره و آوراه و هم باده پَرست

باران خداست بر زمین می ریزد

این خونِ که است کاین چنین می ریزد؟

من عاشق و تو عاشق و او عاشق و مست

این عشق ز ما نیست! بگو عشقِ که است؟

گر عشق خداییست چرا خونریز است؟

این جام که داده ای به ما لبریز است

لبریز ز خونِ عاشقان، سرخ جگر

معشوق، مرا کُشته و خون ریخته بر

گفتم: که دهان واکُن و یک جمله بگو

گفتا: که نریز باده بیهوده به جو

گر آب رَوَد در کفِ جو، هیچ شود

وَر عشق میان بُوَد، «چیا»، «ایچ» شود!

گفتم: که چرا چنین سُخن می رانی؟

گفتا: که خَمُش که در خموشی دانی.

---

فرزاد؛ 16 مرداد 1392؛ تهران

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392ساعت 4:25 توسط فرزاد حسینی| |



کوچه گردی عاشقم*ساده و بی ادعا
من پی یک خنده ام*در ته این کوچه ها
کودکان چشم انتظار*در شبان قدر دار
تا بیاید عاشقی*کوچه گردی، لایقی
دست مهری برکشد*تا سرآید انتظار

***

کوچه گردی را از او آموختم
او که با اندیشه و فریاد
در شب تیره، شب آرام و وهم انگیز
کوله ای بر دوش می انداخت
و سراغ خانه ها می رفت
تا بگیرد دستهای کوچک کودکان بی پدر را لحظه ای در دست...
تا بخندند و بدانند و بگویند،
کودکان کوچه، یک صدا با هم:
که پدر البته اینجا در تمام خانه ها مان هست
زندگی البته اینجا در میان کوچه مان جاریست...
*****
کوله بارش پر زِ نان و شیر و خرما بود
کوله را با دست چپ بر دوش می افکند
در میان دست دیگر، آن پدر یک شمع روشن داشت
گوئی او می رفت تا با تیرگی جنگی برآرد، سخت...
او نمی خواست کودکان کوچه در تاریکی هر شب بگویند: آه
گریه کودکان بی پدر را بر نمی تابید...
کودکان کوچه ها هر شب
چشم شان بر در
تا بیاید آن پدر، از راه
****
خوب یادم هست
که علی آن کودک معصوم
در شب نُه یک
چشم هایش تا سحر بر در
با هزاران آرزو
در خیال کوچکش می گفت:
«بابا جان کجایی پس!؟؟؟؟؟»
بعد چندین قرن
ناله و تنهایی و گریه،
در میان گوش آن کودک
یک نفر می گفت:
که «علی جان، گریه دیگر بس
چشم خود وا کن، بابا آمده پیشَت...»
صبح فردا کودک گریان دیشب
در میان کوچه می خندید و می رقصید،
او چنین می گفت:
«کوچه گرد عاشق ما
در میان کوچه ها
شب تا سحر 
هشیار و بیدار است...
کوچه مان شب ها دگر
سرد و تاریک و سیاه و بی محبت نیست...
کوچه گردان نور آوردند...»
---
فرزاد؛ سروده شده در یکم رمضان  گرم سال 1388
تقدیم به چهارده سال تلاش کوچه گردان عاشق؛ اعضای جمعیت دانشجویی - مردمی امام علی (ع)

برچسب‌ها: کوچه گردان عاشق
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 3:45 توسط فرزاد حسینی| |

پروانه را دوست دارم

چون نخواست کرم بماند.

کرم را دوست دارم

چون می دانست که می تواند پروانه باشد

و برای پروانه بودن تلاش کرد.

خدا را دوست دارم

چون کرم را آفرید

و پروانه را،

و شمع را

تا پروانه ای عاشقانه به گردش بچرخد.

دوست دارم از این زندگی کرمی رها شوم؛

از این خوردن بی حد،

از این خوابیدن بی انتها،

از این شهوت بی مرز...

حتی اگر پروانه بودن فقط یک روز بیشتر به درازا نیانجامد،

دوست دارم عاشق باشم

و آنقدر به گرد شمع عشق بچرخم تا بالهایم بی طاقت شود.

اگر پایان این زندگی مردن است،

می خواهم پروانه باشم و بمیرم

نه به سان کرمی شاد بر شاخ سار درخت توت؛

اگرچه کرم بودن هم زیبایی خودش را دارد.

---

فرزاد؛ رمضان 1392؛ تهران

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1392ساعت 22:47 توسط فرزاد حسینی| |



صنما مرا دوا کن

به دوا مرا رها کن

به رها شدن، زِ خویشم

تو به خویش، مُبتلا کن

همه مُبتلایِ رویت

رخ و روی، بی ریا کن

به ریا مبند عهدی

و به عهد خود وفا کن

ز وفا، مِیی به ما دِه

ز مِی ات، خَلاصِ ما کن

که خَلاصِ ما، تو هستی

تو به نایِ ما نوا کن

ز نَوات، مَست و رَقصان

تو ز رقصِ ما، صفا کن

به صفای عشقِ خویشت

همه عاشقان، صدا کن

ز صدای صورِ خود، تو

خود و بی خودی جدا کن

به جدا شدن از این گِل

گِلِ ما، گُل و طَلا کن

چو طَلای کم عَیارَم

تو عَیارِ من، عَلا کن

عَلَلا، چو کوزه خامی

تو به کوره، طبخِ ما کن

---

فرزاد؛ 11 تیر 1392؛ تهران

نام غزل: معشوق

درونامه «رند ایرانی»

تقدیم به استاد عشق، شارمین میمندی نژاد


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی, غزلیات
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1392ساعت 0:1 توسط فرزاد حسینی| |




این کیست؟ محبوب من است***آن دلبرِ خوب من است
هم ریشه او هم میوه او***هم برگ و هم چوب من است
این چیست؟ اسرار من است***هم خارِ گلزارِ من است
فریاد دردم کو به کو ***در جان بیمار من است

آن کیست؟ بیداد زمان***فریاد و آه و آسمان
از فرط تنهایی به چَه***سر کرده، «یا هو» می زند

این کیست؟ آن تار من است***او عاشق زار من است
در کار و بارم رو به رو***این تارِ من، یارِ من است
این چیست؟ آن ساز من است***در رقص و آواز من است
او از ازل در جستجو ***پایان و آغاز من است

آن چیست؟ ابروی کمان***هم رنج و درد مردمان
چون شیرِ غرّانِ سیَه***رَم کرده، آهو می زند

این کیست؟ او پیرِ من است***چون تیغ و شمشیر من است
آن قطره اندر این سبو***هم تشنه هم سیر من است
این چیست؟ خون ریز من است***آن خنجر تیز من است
صد رودِ خونم جو به جو***این عشق، پاییز من است

آن کیست؟ می غُرّد دمان***فریاد خشم این و آن
دهقان صفت در کِشتگه***با داس، کاهو می زند

این کیست؟ خورشید من است***هم سرو و هم بید من است
در عین صُلحم این عدو***هم تیر و ناهید من است
این چیست؟ غوغای من است***آن یارِ همپای من است
در راه مانده ناله گو ***سنگینی اش، وایِ من است

آن چیست؟ فریاد و فغان***زلزلتُن زلزالتان
خاموش شد خورشید و مه***الله «لا هو» می زند

***
گوید همی با خویشتن***آرام زیر لب، سُخن
«این کیست؟ فرزند من است***در رنج، پابند من است
هم تلخ و هم قند من است***این فالِ دربند من است.»
---
29 خرداد 1392؛ تهران
درونامه «رند ایرانی»
این شعر را تقدیم می کنم به همه کودکان فال فروش و هر انسان عاشق

برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی
نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1392ساعت 3:12 توسط فرزاد حسینی| |


الا ای ساقیِ لالا، منم مجنونِ آن لی لی

بده جامی به دست ما، کجا بابا؟ کجا بی بی؟

الا ای مطربِ خوش خوان، الا ای مرغ باغِ جان

بزن تاری، بزن تیری، بگو چاچا، بخوان چی چی!

به شمشیرت بکُش ما را، به رقصت مست کن، یارا

به قولِ یار در مستی، بگو «ماما» نگو می می!

تو چون دایه، نگهبان مان، و ما سرگشته یِ انبان

تو چون بابا و من کودک، تو به تاتا و من تی تی!

همه عالم مجازِستان، و ما اندر میان حیران

به سان کودکان بازی، تو به خاخا و من خی خی!

تو را گم کرده ام ای جان، تو را می جویمت انسان

چنین سرگشته ما هر دو، تو به ری را و من ری ری!

بسان مرغکی بی دل، پی سیمرغ می گردیم

چنان دو طیره ی نالان، تو در کوکو؟ و من کی کی؟

تو بس «رندانه» در بُستان، بر این چرخِ فلک، گردان

یکی اِستاره ی رَخشان، تو در سوسو و من سی سی!

بیا ای هُدهُدِ والا، بیا ای یار خوش سیما

مثال جوجه و صاحب، تو به جا جا و من جی جی!

اَلَستَم از اَزل در گوش، تو گفتی:«هان؟» و گفتم:«هین!»

تو را خواندم، مرا خواندی؛ تو را دیدم، مرا دیدی.

---

فرزاد؛ 27 اردیبهشت 92؛ در خیابان های تهران

نام غزل: اَلَست

درونامه «رند ایرانی»

وزن شعر: مَفاعیلُن مَفاعیلُن، مَفاعیلُن مَفاعیلُن


برچسب‌ها: درونامه رند ایرانی
نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1392ساعت 16:18 توسط فرزاد حسینی| |