عالم مَجاز


مَجاز است این همه عالم

کسی در قعر این بیهودگی در خواب

و این عالم همه رویای او بر آب.

تو اما در حقیقت نقش اویی

در تگ این خواب بی پایان.

تو را در لحظه های خواب خود آرام می بیند

و می داند اگر دردیست

اگر رنجیست...

و می داند اگر از خواب برخیزد

تو دیگر رفته ای چون هیچ...

تو را او زنده می جوید.

برادر این جهان رویاست

مَجاز است این همه عالم

همه نقش است

و تو بازیگری در این میان

بر پرده ی رویای یک انسان

که در خواب است.

و می دانم که می پرسی

حقیقت چیست؟

حقیقت نه تو و نه او و نه خواب است

حقیقت شعله ی نوریست

که نقشش هر زمانی می خورد آرام

بر گوش و کنار جام

و از نقشش دو صد عالم شود

بی صبر و بی فرجام...

---

فرزاد؛ 27 فروردین 1392، تهران

ادامه نوشته

بوی بهار



مُژده بده، مُژده بده، که پیک یار آمده است
باز دِلا، باز دِلا، بوی بهار آمده است
بوی شکوفه می دمد، یار به خانه می رسد
آبِ خَضِر، زِ کُنهِ کُه، به چشمه سار آمده است
دلبر رفته بازگشت، قِصّه نگفته راز گشت
بر سر شاخه عندلیب، در انتظار آمده است
سرکه ما شراب شد، سینه ما کباب شد
هندوی مست را نگر، که روزه دار آمده است
ابر بهار را ببین، گسیوی یار را ببین
ای دلِ زار، خوش نشین، نقش و نگار آمده است
باز بشارتی بده، یار اشارتی بکرد
از پس سردی شتا، عید و بهار آمده است
رخش و کمند شصت خَم، گُرز و کَمان روستَم
تهمتن خیال من، زِ کارزار آمده است
باده و می به جام شد، جانِ جهان به کام شد
دختر رِز به جام جم، چه شاهوار آمده است
بلبل عاشق است آن، بر سر شاخ ارغوان
چَهچَهِ مست او شنو، کز پی یار آمده است
عاشق عاشقان تویی، رُستم داستان تویی
«رِندِ» وجود خود نگر، بهر شکار آمده است
---
فرزاد؛ اول فروردین 1379؛ اصفهان
اصلاح و نشر: فروردین 1392؛ تهران
درونامه رند ایرانی
وزن شعر: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن

یک هیچ بزرگ!

چه دوست داشته باشیم چه نه!

بهترین مان، مانند کوزه ای است که کوزه گر دهر هزار بار با دستان هنرمندش بر روی آن کار می کند و آنگاه که به نهایت زیبایی اش رسید، آن را بر زمین می کوبد و می شکند...

این مسیری است که گاه از خودم می پرسم چرا باید در این مسیر کوزه دست کوزه گری ناشناس باشم؟

گاهی دلم از این همه جبر می گیرد. گویی همه چیزش اجباری بیش نیست.

از چشم گشودنش، از پیروزی و شکستش، از به دست آوردن و از دست دادنش، از لبخند و گریستنش و حتی چشم فروبستن... همه چیزش تنها یک خیال است. همه چیز این زیستن تنها یک خیال است. یک بیهودگی در میان یک پرسش. و پرسشی که پاسخی روشن برایش نیافته ام.

پس به چیزش می توانم دل ببندم؟

گاهی آرزو می کنم کابوسی باشد که زودتر تمام شود.

چیزی از آن نمی خواهم. تنها یک هیچ، یک هیچ بزرگ!

حکایت عشق و فنا

از عشق چه گویم؟

که چو دریاست و توفان.

از یار چه گویم؟

که دو صد کُشته بر این خوان.

این کوه، چه کوه است؟

ندانم که ندانم!

این دره، چه دره است؟

که می خواند از این سان!

در عشق، بلا نیست!

بقا هست، فنا هست!

هر کس که شد عاشق

ز تنش رفت برون جان

همره شو و با نغمه مطرب

تو به رقص آی،

بی باده نشد فاش

خیال دل انسان

در وادی میخانه

اگر می روی ای دوست

می بر تو سلامی

ز دل ما برِ ایشان...

اشک است که چون

سیل دمادم ز دو دیده

می ریزد و می گویدم:

آواز دیگر خوان...

ای «رند»

اگر سوی دل ما گذرت بود

در ده قدحی

تا شوم از عالم حیوان

---

فرزاد؛ نیمه فروردین 1392

تهران

دلم یک استکان عشق می خواهد

دلم یک استکان عشق می خواهد

آواز می خواهد

دلم تنهاست

کاش میشد کنار آب بنشینم.

دلم دیگر نمی خندد.

خیالم کنج این خلوت نشسته

پهلوی دیوار،

پرواز می خواهد.

سکوتی در دلم افتاده بس سنگین

پر از دادم

دلم فریاد می خواهد؛

کاش میان کوه ها بودم.

در این شهر

هزاران چهره می بینم؛

چهره ها در خواب

چشم ها بیمار.

دلم انسان بیدار می خواهد.

کاش باران بود

ابری نیست.

در این وادی همه مست اند

پی یک هیچ.

دلم هشیار می جوید؛

فقط یک یار می خواهم.

کاش میشد رفت.

پر از دردم

پر از حرفم

ولی حرفم نمی آید.

ز بد مستی،

دلم تیمار می خواهد.

کاش بیابم رفته خود را.

کاش قایق بود

کاش میشد رفت

کاش توفان بود...

من اگر خوابم

تو صدایم کن دوست.

کاش بیدار شوم

و بدانم همه اش کابوس است.

کاش میشد خواب دیگر هم دید

کاش میشد که از این خواب پرید.

خسته از خویشم من

خسته از خویشم

خویش...

---

فرزاد؛ نیمه فروردین 1392

تهران