فارسی (اصل سعدی)

این دهان بستی دهانی باز شد

تا خورندهٔ لقمه‌های راز شد

چند خوردی چرب و شیرین از طعام

چند روزی کن تحمل در صیام

— سعدی شیرازی

English (Translated by Farzad Hosseini)

Close this mouth,

that another may open—

a mouth fed by morsels unseen.

How long will you sit at the feast of butter and honey?

Fast a little.

There are bitters.

There are sweets.

And there are things

for which hunger itself

is the taste.

— Saadi of Shiraz ✦ سعدی شیرازی

برای جاویدنامان وطن

سرود آزادی — بی‌نام

برای جاویدنامان وطن

۲۰ ژانویه ۲۰۲۶

بند ۱

آنان رفتند برای آزادی

در آتش و خون، برای آزادی

اما نمردند، اما نمردند

آزاد شدند، آزاد شدند

چون کبوتر، رها از قفس

از بندِ شب، از حبسِ نفس

پر کشیدند، پر کشیدند

در صبح روشن، قد کشیدند

---

ترجیع‌بند (کُر)

آنکه مُرد، آنان نبودند

آنکه مُرد، ظلم و پلیدی‌ست

آنکه مُرد، ترسِ کهنه بود

نامِ انسان، جاودانی‌ست

(همه با هم)

آنکه مُرد، آنان نبودند

آنکه مُرد، ظلم و پلیدی‌ست

---

بند ۲

آنان انسان زیستند

انسان را زنده کردند

شرافتِ گم‌شده‌ی ما

با خون خود، برگرداندند

رفتند تا ما بمانیم

ایستاده، بی‌هراس

رفتند تا یاد بگیریم

نترسیدن، نترسیدن از سلاح

---

ترجیع‌بند (کُر)

آنکه مُرد، آنان نبودند

آنکه مُرد، ظلم و پلیدی‌ست

آنکه مُرد، ترسِ کهنه بود

نامِ انسان، جاودانی‌ست

---

بند ۳

بوی تعفن، بوی شب

نه ز خاکِ قهرمانان

از خانه‌ی اهریمن است

از تختِ ظلمِ حاکمان

لاله‌های سرخِ وطن

از خونِ دلیران دمید

ریشه در خاک، سر در نور

این سرزمین، زنده رسید

---

پل (آرام → اوج)

بنگرید، بنگرید

مردمِ ایران، یک صدا

زن و مرد و کودک و پیر

دست در دست، شانه به شانه

نامشان را فریاد زن

نامِ روشن، نامِ رها

تا جهان بداند امروز

این صدا خاموش نمی‌شود، هرگز

---

ترجیع‌بند نهایی (با قدرت کامل)

آنکه مُرد، آنان نبودند

آنکه مُرد، ظلم و پلیدی‌ست

آنکه مُرد، ترسِ کهنه بود

نامِ انسان، جاودانی‌ست

(تکرار آخر، کشیده و جمعی)

نامِ انسان

جاودانی‌ست

---

بند پایانی (فرودِ کوبنده)

چراغ‌ها را خاموش کردید

ما خود، نور شدیم

به رگبار بستید

ما جان شدیم، در رگِ این سرزمین

این فریاد خاموش نمی‌شود

تا سپیده، تا رهایی

دیری نمی‌پاید

اجلِ ظلم، قریب است… قریب

برای جاویدنامان وطن

به یاد هجده و نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، در سرتاسر ایران زمین

سنگِ هوشیاری

 


آن عقابم خسته و پرسوخته
چشم در چشمِ افق­ها دوخته
می­رود خورشید را پیدا کند
بال در بالِ افق، پَر، وا کند
شوقِ اوج، از جا بلندش می­کند
سُست­‌بالی، پای­بندش می­کند
می­خورَد بر سنگِ هشیاری، سرش
غرق در خون می­شود بال و پرش
می­کشد پر در خیابانِ خیال
بال می­کوبد به دیوارِ محال
خاطرم، امروز را باور نداشت
خود خیالی این­چنین در سر نداشت
چون فریبم خویش را با خاطرات؟
تلخیِ مِی را نمی­گیرد نبات.
هرچه می­گویم که خوش­بین باش، مَرد
باز می­‌آشوبدم این موجِ درد
آتشم در سینه، گُرگُر می­کند
دودِ آهم، خانه را پُر می­کند
ببرِ سوزن­‌خورده‌­ام در کوهسار
نیست از فریاد، یک‌آنم، قرار



«محمدعلی دادور (فرهاد)؛ (1329-1400)»

 

بیشتر بخوانید:

آواز ققنوس، وبلاگ اشعار فرهاد دادور

شعری تازه؛ فصلی نو


بِسْمِ اللهِ الرَّحْمٰنِ الرَّحِيْمِ
 

بر چهره ام ز روی تو، مویی نشسته بود
چونان غزال گو:  زِ کمندی بِرَسته بود
در خواب و مست، عقل اندر خیالِ دوست
مِی سرکشیده بود و پیاله شکسته بود... 
 

تقدیم به تو که دوستت دارم
بامداد 13 مرداد 1398
تهران
#فرزاد_حسینی
-------------------------------
پی نوشت:قبل از سرودن این شعر، مصراع اول را در خواب دیدم که #استاد #شهرام_ناظری در یک مکان بسیار زیبا با صدای بلند می خواند. برای همین تصمیم گرفتم شعر را تکمیل کنم و فعلا به یک رباعی بسنده کردم. شاید بعدا این رباعی را به غزلی بدل کنم. نمی دانم شاید هم نه.
آرزویی دارم: دلم می خواهد یک روزی #شهرام عزیز این شعر را با آن صدای آسمانی اش بخواند.
 

بی عنوان

بیش از دو سال هست که اینجا چیزی ننوشته ام

خوب دلایل زیادی داشته و از همه مهمتر گذر این مدت و حوادث تلخ و شیرین بسیار

ولی حالا با این پست جدید می خوام دوران جدید زندگی ام را فریاد بزنم به مدد الله حق تعالی که دستش بالاتر از همه دستهاست.

وَمَكَروا وَمَكَرَ اللَّهُ ۖ وَاللَّهُ خَيرُ الماكِرينَ - آل عمران آیه ۵۴

مرداد 1398

تهران

راستی در اینستاگرام @farzadhoseini بیشتر مطالبم را قرار می دهم ولی سعی می کنم اینجا هم باز بنویسم. اینجا را دوست دارم

بسیاری از مطالب را پاک کردم چون دوست شون نداشتم

نه بخاطر اینکه اشتباه نوشته باشم بلکه بخاطر اینکه کسانی که بخاطر شون نوشته بودم روی دیگری از خودشون نشانم دادند که فهمیدم برای افراد اشتباهی نوشتم.

البته از نوشتن در آن زمان ها به هیچ وجه ناراحت نیستم چون ذات من نوشتنه... نوشتن در لحظه... نوشتن برای آنها که دوست شان دارم...

حرف های بسیاری در سینه هست ولی بهتر است که سکوت کنم و زندگی جدیدم را در پی بگیرم گویی که هرگز گذشته ای نبوده است و گویی که تازه متولد شده ام...

برای همه خوبان آرزوی خوبی دارم.

و از امروز باز خواهم نوشت...

فرزاد

سکوت دم کرده

سکوتی است دم کرده، به سان گرمای حرور در ظل تابستان به پهنه ی دریای خون!

نوجوانی را می شناسم که امروز طلوع خورشید را ندید.

سه بار آشپزباشی روزگار، طعم گس مرگ را چاشنی صبحانه اش کرد

و بار سوم دیگر تاب نیاورد و جام را سرکشید

تا شاید جسمش آرام گیرد از این بیداد...

آن سوتر برادری را می شناسم در برابر برادری دیگر

اکنون، هر دو داغ دیده

یکی داغدار دیروز و دیگری داغدار امروز

آیا داغ دومی به راستی مرهم درد نخستین خواهد شد؟

زین پس دیگر هیچ یک سرشان را بالا نمی گیرند

اما اولین برادر دیگر سر به زیر نمی ماند.

داستان خشونت ادامه خواهد داشت...

خشونتی که می توانست با قدمهایی از سوی آنان که می توانستند و برنداشتند، برای همیشه پایان یابد.

آیا آنگونه که آشپزباشی میگفت، به راستی اکنون زمین جای بهتری برای زیستن شده است؟

نه! هرگز! من اینگونه فکر نمی کنم.

برای علیرضا تاجیکی

پنجشنبه 19 مرداد 1396 

پس از سالها انتظار در زندان عادل آباد شیراز قصاص شد.

دفتر شعری خواهم سرود

برایت دفتر شعری خواهم سرود

زیباتر از فصل بهار

و آن را با بیت هایی تزئین خواهم کرد

خوش رنگ تر از شکوفه های گیلاس

پس آنگاه بر سرآغاز دفتر خواهم نوشت:

«دوستت دارم.»

و آن را تقدیم تو خواهم کرد

تا بدانی چه اندازه عاشقم، ای دختر بهار

فرزاد؛  مرداد ماه 1396

 

محدود شدیم، دود شدیم، دود شدیم، دود

نابود شدیم، بود شدیم، بود شدیم،بود

وین دود و آن بود، درد و غم ما بود

این بود و نبود بر سر ما،هیچ نیفزود...

ما رود شدیم، رود شدیم، رود شدیم، رود

  رفتیم از این دشت و از این منزلِ بی سود

سر در پی دریای  کران تار و کمان پود

این قسمت ما، قسمت ما، قسمت ما بود.

فرزاد؛  تیر ماه 1396

شعر، در جان من است

 

 

شعر، در جان من است

و تو، خود همه ی جان منی...

اگر می خواهی چشمه ی جانم همواره برایت بجوشد

پس شاد باش.

فرزاد؛  تیر ماه 1396

Good News vs. Bad News

 

 

Good News vs. Bad News

خبرهای خوب را گران تر می فروشند

اما خبرهای بد رایگان است!

بیشتر مان زیر خط فقر زندگی می کنیم،

چاره ای نیست جز نوش جان کردن خبرهای بد که کمپانی های بزرگ خبری به خوردمان می دهند

صبح به صبح با یک لیوان چایی جوشیده...

و باز می رویم سر کار تا بتوانیم خرج شنیدن خبرهای بدتر را در بیاوریم

روزی دیگر و روز از نو، روزی از نو!

فرزاد؛ 30 ام خرداد ماه 1396

زاده شدن بیهوده نبود

   

 

زاده شدن بیهوده نبود

زیستن نیز...

رهیست سنگلاخ و پیچاپیچ،

گه آرام و گه پر شتاب

گه نالان و گه پر توان...

به کجا میرود سرانجام این راه؟

کس نمی داند،

جز آنانکه رفته اند تا انتها

و همگان از ایشان بی خبر...

زیستن را فراموش مکن

بیهوده نبود.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                      فرزاد؛ فرزاد؛ خرداد ماه 1396

من از زمین پر ز خون خسته ام،


من از جنون خسته ام.

ز رودهای پر ز خون خسته ام،

ز خشم و شهوت و تباهی و فسون خسته ام؛

من از زمین پر ز خون خسته ام،

خسته ام...

ز اشک های مادران بی پسر،

ز گریه های کودکان بی پدر،

ز دختران بی نشان و در خطر،

ز جنگ و نیزه و اسارت زبون خسته ام.

من از بشر خسته ام؛

ز رنج آدمی در این سفر خسته ام...

کاش! گشایشی شود

و آدمی ز خواب بی ثمر،

بخیزد و به پا شود...

کاش! رنج آدمی بر این زمین،

کاش! جوی های خون به نام دین،

در تب سیاه شب،

بخشکد و بیایستد.

کاش! برگه های عشق،

بر خاک سرزمین ما زمین،

جوانه سردهد...

در گوش من کسی،

آرام و دلنشین

هنوز،

می گوید: «آدمی نمُرده است.»

===========

فرزاد؛ بهمن 1392؛ تهران

شرح تصویر: کودکان سوری

به یاد "آرزو"

آرزوهایش به سان سردی برف، آب شد
آرزو رفت و تن اش یکباره چون سرداب شد
آرزو رفت و منِ بیهوده ماندم، بی نصیب
سوخت انسان، آبروی آدمی زرداب شد
=========
به یاد "آرزو"؛
کارتن خواب بی پناهی که در سرمای خیابان در همین هفته جان سپرد.
آخرین جمله اش این بود: «آرزو خیلی وقته که مرده.»

یک انسان بزایید!

بزایید بزایید، یک انسان بزایید...

از این سان نزائید! از آن سان بزایید!

کجایید؟ کجایید؟ خدا را نخوانید!

شما عینِ خدایید. بدانید: خدایید.

در این راه نگردید، که این راه سراب است

از این راه درآیید، به آن راه برآیید.

بجنبید! بجنبید! زمان نیست. زمان نیست.

زمین تشنه ی آب است، ببارید، کجایید؟

بدانید، بدانید: که بی عشق، جَمادید.

هم از عشق نویسید، هم از عشق بخوانید.

بخوانید بخوانید: که «بی عشق بمیریم.»

بدانید که بی عشق، نبودید، نمانید.

بمیرید، بمیرید، که بی عشق اسیرید

اگر عشق ندانید، چنینید، چنانید.

چنانید که با مرگ، بمیرید و نمیرید!

شما مرده ی اینید، ولی زنده به آنید.

---

فرزاد؛ 18 آذر 1392؛ متروی تهران

تقدیم به استادی که دیگر نیست. 

من عَلَقَم

«اِقرا بِسمِ رَبِّک الّذی خَلَق

خَلَقَ الانسانَ مِن عَلَق»

...

من عَلَقَم، عَلَق منم

خالقِ ماخَلَق منم

لایقِ ماتَرَک منم

سابقِ ما سَبَق منم

اول و آخِرَک منم

ناله یِ مُرغِ حق منم

راضیِ روزیَک منم

این طَبَق، آن طَبَق منم

قاصد و قاصدک منم

من شَفَقم، فَلَق منم

گربه منم، سگک منم

لَق لَقِ پایِ لَق منم

تو عَلَقی، عَلَق تویی

خالقِ ماخَلَق تویی

لایقِ ماتَرَک تویی

سابقِ ماسَبَق تویی

اول و آخِرَک تویی

ناله یِ مُرغِ حق تویی

راضیِ روزیَک تویی

این طَبَق، آن طَبَق تویی

قاصد و قاصدک تویی

تو شَفَقی، فَلَق تویی

گربه تویی، سگک تویی

لَق لَقِ پایِ لَق تویی

...

روح تویی، رها تویی

هستیِ جانِ ما تویی

روح منم، رها منم

هستیِ جانِ تو منم

...

آب تویی، صفا تویی

باغ تویی، بقا تویی

آب منم، صفا منم

باغ منم، بقا منم

...

باده تویی، سَبو منم

عاشقِ جستجو منم

باده منم، سَبو تویی

عاشقِ جستجو تویی

...

روح تویی، روان تویی

صاحبِ کاروان تویی

روح منم، روان منم

صاحبِ کاروان منم

...

خانه تویی، خدا تویی

خانه منم، خدا منم

خانه منم، خدا تویی

خانه تویی، خدا منم

...

دانه تویی، هُما تویی

دانه منم، هُما منم

دانه منم، هُما تویی

دانه تویی، هُما منم

...

تو همه من، من همه تو

من همه تو، تو همه من

تو همه تو، من همه تو

من همه تو، تو همه من

تو من و من تو، و تو من

من تو و تو تو، و تو من

---

نام شعر: من عَلَقَم

فرزاد، 18 آذر 1392؛ تهران

تقدیم به استاد عشقی که دیگر نیست. 

شعری برای شبنم کوچک

شب است و نم نم بارانِ چشمانش

به روی سردی این خاک

می غلطد.

فروریزانِ اشک او

به سان شبنمی در صبح می ماند،

که می غلطد چنان آرام

به روی برگ های خسته و خشکیده ی پاییز.

- «آه! شبنم جان!

شنیدم می فروشی تن.»

«تنت ای کودکم

باشد حرامِ مسلِمانِ بی خدایِ بی خیالِ شهر.»


جهنم سرزمین ماست

که در آن کودکی ده ساله می گرید

و در سرمای پاییزی

تنش را می فروشد

ساکت و آرام...

تا مردانِ نامردِ زمان،

تکه های جسم او را

در دهان گیرند

همچون سگ.

و شبنم لب گشود و گفت:

«خدایی نیست.»

شاید هم که او در مسجد است اکنون...

خدایا من نمی دانم تو در مسجد چه می جویی؟!

ولی من خوب می دانم

که باید سوخت آنجا را.

پیش از آنکه

قطره های اشکِ شبنم ها

بخشکد بر کویرِ خشک و بی روحِ زمینِ سرد

باید سوخت.

---

شعری برای شبنم کوچک

دختربچه ای که در محله های غربت او را مجبور به تن فروشی می کنند.

---

فرزاد؛ آذر 1392

یاسین


خبر فوری - نوزاد سه ماهه بخاطر اعتیاد به شیشه در بیمارستان بستری شد.

یاسین به گوش ها بسیار خوانده ایم
آن ملتیم که، در گِل بمانده ایم
یک کودک صغیر، در آرزوی شیر
اما دریغ و درد، زین مردمان پیر
یاسین کوچکم، رنج تو رنج ماست
پیغمبری تو و اشک تو رهنماست
فریادها زدی، گفتی که در سه ماه
تو آشنا شدی با درد و با گناه
چندی زِ زادنت، نگذشته طفل پاک
معتاد خواندنت با شیشه و کراک
آخر چرا چنین، دنیا سیه شده؟
وین خاکِ کشورم، برج گنه شده؟
ای مردمان به هوش، یاسین گرسنه است
وین آسمان شهر، زنگار بسته است
فرزند کُبری، انگار بی خداست
در بطن مادرش، بی یار و بی صداست
بی نام و بی نشان، در گوشه ای رهاست
در قلب کوچکش فریادها به پاست
آخر به من بگو، او را وطن کجاست؟
ای مردمان به هوش، این داستان ماست:
در مستی و غرور، در خویش مانده ایم
ابلیس گونه ما، از پیش رانده ایم
در دین خود چو خر، در گِل بمانده ایم
یاسین به گوش خلق، بسیار خوانده ایم
یاسین به گوش خر، زین پس دگر مخوان
برخیز و در طریق، با عاشقان بمان
تا کی به فکر غَد؟ تا کی به فکر پار؟
امروز را نگر، چشمی در انتظار
یک طفلِ بی پدر، بی یار مانده است
یک مادرِ غریب، در کار مانده است
امروز بر شویم، کِامروز روز ماست
بی عاری و جُمود، آیین مرده هاست
یاسین کوچکم، یاسین دگر مخوان
دنیا پر از غم است، در پیش مان بمان
---
نام شعر: یاسین
فرزاد؛ آذر 1392؛ تهران
تقدیم به یاسین کوچک و همین طور به کبری و فرزندش که هنوز به دنیا نیامده است.
یاسین کودک سه ماهی است که از اعتیاد به شیشه اوردوز کرد وقتی که مادرش او را با دود ساکت می کرد.
کبری مادری است مثل مادر یاسین که او هم از کودکی داستان زندگی اش مثل یاسین بوده است و حالا چهارمین فرزندش در راه است در حالی که او از اعتیاد رنج می برد و از سه فرزند دیگرش یکی را فروخته است و از دو تای دیگر هم خبری ندارد.

سبب سوز



هوس کردم که مِی نوشم سبب سوز

کجاست آن یار فرنوشم؟ سبب سوز

کجاست آن دوست؟ کو آن یار مهرو؟

دریده جامه تن پوشم، سبب سوز

دلم بگرفته از غوغای عالم

شرابی ده که درنوشم سبب سوز

شرابی ارغوانی سرخ فامی

به سان دیگِ خون جوشم، سبب سوز

به راهی رفته ام اندر بیابان

نمی دانی که چون کوشم، سبب سوز

شب و روزم همه در فکر یارم

صدایش مانده در گوشم، سبب سوز

سر زُلف و رُخ یار و لب یار

ز تن برده همه هوشم، سبب سوز

کجا ما و کجا خانه، کجا او؟

ببین چون کرده مدهوشم، سبب سوز

چنانم کرده از بیدادِ این عشق

خراباتی، که مِی نوشم سبب سوز

---

نام غزل: سبب سوز

وزن غزل: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل

سروده شده در پنجشنبه؛ 30 آبان 1392؛ تهران

فرزاد حسینی

---

میان دو هیچ

راهی دیگر

گمراهی دیگر

آغازی و انجامی

یک سرگردانی در میان دو هیچ

راهی پیدا و راهی گمشده

و حقیقتی که نمی دانیم؟

---

فرزاد؛ شهریور 92

تو را نخواهند فهمید.

آنان نمی فهمند

تو را نخواهند فهمید

شاید باید با زبان آنان سخن بگویی

تو در امروز زندگی می کنی نه در فردا

---

فرزاد؛ شهریور92

ای معتمدان مرا بکشید...


«اُقتلونی یا ثِقاتی، اِنَّ فی قَتلی حَیاتی

المَماتی فی حَیاتی و الحَیاتی فی مَماتی»

چوبه ی دارَت به دوشت باشد اَر با ما میایی

همرهِ عیسی چو گردی، باشدت مُستَدرِکاتی

زندگان را مُرده بینی، مُردگان را زنده یابی

هم تو انسانی و حیوان، هم تو سنگی، هم نَباتی

هم زمینی، هم زمانی، هم تو پیری، هم جوانی

تو خودِ پیغمبری و روشن اَستَت معجزاتی

هان مترس از مُردن ای جان، مُرده بودی زنده گشتی

باز از این تن چون بمیری، زنده گردی تو در آتی

تن قفس باشد تو را، دان، پر بکش از این قفس، جان

سوی بالاتر بپر، هان، گر پی راه نجاتی

گر پی عشق حقی تو، جان به کف شو همچو منصور

در سه روز آنگه ببینی، دلبری شاخه نباتی

روز اول میر و دوم سوز و سوم در هوا شو

بعد از آنَت می نیَرزد، نه سمرقند و هراتی

بعد از آن آزاده گردی، مست جام باده گردی

وز تو مانَد در دو عالم رازها و خاطراتی

رو خَموشی کُن، خَموشی، در وجوت زن خُروشی

تا نِیِ جانَت نوازد، ناله ای از دل براتی

---

فرزاد؛ 17 مرداد 1392؛ تهران

وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن

نام شعر: ای معتمدان مرا بکشید...


پانوشت: بیت نخست جمله منصور حلاج است که بارها مولوی و دیگر شاعران بزرگ ایران از آن در اشعارشان استفاده کرده اند.

منصور فریاد می زند که ای معتمدان، مرا بکشید که در کشته شدنم به دست شما زندگی است. می گوید: زنده بودنم مردگی و مردنم زندگی است.

اسرار عشق سوزان



این منم، این منم، خیره سر خیره سر

خنجرِ عشقِ تو، در جگر در جگر

بر دَرت، بر دَرت، می زنم روز و شب

بوسه ای ده به ما، لَب شِکر لَب شِکر

درگشا، درگشا، پرده ها برگشا

ماه و خورشیدِ ما، رُخ قَمر رُخ قَمر

عشقِ تو، عشق تو، بُرده آرام ما

ای تو کِی خسرو را، تاج سر تاج سر

نیسِتان، نیسِتان، طعمه ی آتش است

آتش شوق تو، صد شرر صد شرر

کو کسی؟ کو کسی؟ تا بگویم بدو

راز دل، تا شود پرده در پرده در

عاشقم، عاشقم، عاشقِ دلبری

دلبری سیم بر، خوش کَمَر خوش کمر

بی مثَل، بی مثَل، ابروانش کمان

موی او بر سرش، کانِ زَر کانِ زَر

بس دگر، بس دگر، دَم ببند ای پسر

رو خموشی گُزین، کُنج دَر کُنج دَر

---

فرزاد؛ 16 مرداد 1392؛ تهران

وزن شعر: مُفتَعَل مُفتَعَل مُفتَعَل مُفتَعَل

در مستی عشق



من مست و تو مست و باغ مست و همه مست

کُه مست و زمین مست و شَبان و رمه مست

این گلّه در این مزرع سرسبزِ «اَلَست»

میخواره و آوراه و هم باده پَرست

باران خداست بر زمین می ریزد

این خونِ که است کاین چنین می ریزد؟

من عاشق و تو عاشق و او عاشق و مست

این عشق ز ما نیست! بگو عشقِ که است؟

گر عشق خداییست چرا خونریز است؟

این جام که داده ای به ما لبریز است

لبریز ز خونِ عاشقان، سرخ جگر

معشوق، مرا کُشته و خون ریخته بر

گفتم: که دهان واکُن و یک جمله بگو

گفتا: که نریز باده بیهوده به جو

گر آب رَوَد در کفِ جو، هیچ شود

وَر عشق میان بُوَد، «چیا»، «ایچ» شود!

گفتم: که چرا چنین سُخن می رانی؟

گفتا: که خَمُش که در خموشی دانی.

---

فرزاد؛ 16 مرداد 1392؛ تهران

کرم و پروانه

پروانه را دوست دارم

چون نخواست کرم بماند.

کرم را دوست دارم

چون می دانست که می تواند پروانه باشد

و برای پروانه بودن تلاش کرد.

خدا را دوست دارم

چون کرم را آفرید

و پروانه را،

و شمع را

تا پروانه ای عاشقانه به گردش بچرخد.

دوست دارم از این زندگی کرمی رها شوم؛

از این خوردن بی حد،

از این خوابیدن بی انتها،

از این شهوت بی مرز...

حتی اگر پروانه بودن فقط یک روز بیشتر به درازا نیانجامد،

دوست دارم عاشق باشم

و آنقدر به گرد شمع عشق بچرخم تا بالهایم بی طاقت شود.

اگر پایان این زندگی مردن است،

می خواهم پروانه باشم و بمیرم

نه به سان کرمی شاد بر شاخ سار درخت توت؛

اگرچه کرم بودن هم زیبایی خودش را دارد.

---

فرزاد؛ رمضان 1392؛ تهران

معشوق

 

 

صنما مرا دوا کن

به دوا مرا رها کن

به رها شدن، زِ خویشم

تو به خویش، مُبتلا کن

همه مُبتلایِ رویت

رخ و روی، بی ریا کن

به ریا مبند عهدی

و به عهد خود وفا کن

ز وفا، مِیی به ما دِه

ز مِی ات، خَلاصِ ما کن

که خَلاصِ ما، تو هستی

تو به نایِ ما نوا کن

ز نَوات، مَست و رَقصان

تو ز رقصِ ما، صفا کن

به صفای عشقِ خویشت

همه عاشقان، صدا کن

ز صدای صورِ خود، تو

خود و بی خودی جدا کن

به جدا شدن از این گِل

گِلِ ما، گُل و طَلا کن

چو طَلای کم عَیارَم

تو عَیارِ من، عَلا کن

عَلَلا، چو کوزه خامی

تو به کوره، طبخِ ما کن

---

فرزاد؛ 11 تیر 1392؛ تهران

نام غزل: معشوق

درونامه «رند ایرانی»

تقدیم به استادی که دیگر نیست. 

حریف خون ریز




این کیست؟ محبوب من است***آن دلبرِ خوب من است
هم ریشه او هم میوه او***هم برگ و هم چوب من است
این چیست؟ اسرار من است***هم خارِ گلزارِ من است
فریاد دردم کو به کو ***در جان بیمار من است

آن کیست؟ بیداد زمان***فریاد و آه و آسمان
از فرط تنهایی به چَه***سر کرده، «یا هو» می زند

این کیست؟ آن تار من است***او عاشق زار من است
در کار و بارم رو به رو***این تارِ من، یارِ من است
این چیست؟ آن ساز من است***در رقص و آواز من است
او از ازل در جستجو ***پایان و آغاز من است

آن چیست؟ ابروی کمان***هم رنج و درد مردمان
چون شیرِ غرّانِ سیَه***رَم کرده، آهو می زند

این کیست؟ او پیرِ من است***چون تیغ و شمشیر من است
آن قطره اندر این سبو***هم تشنه هم سیر من است
این چیست؟ خون ریز من است***آن خنجر تیز من است
صد رودِ خونم جو به جو***این عشق، پاییز من است

آن کیست؟ می غُرّد دمان***فریاد خشم این و آن
دهقان صفت در کِشتگه***با داس، کاهو می زند

این کیست؟ خورشید من است***هم سرو و هم بید من است
در عین صُلحم این عدو***هم تیر و ناهید من است
این چیست؟ غوغای من است***آن یارِ همپای من است
در راه مانده ناله گو ***سنگینی اش، وایِ من است

آن چیست؟ فریاد و فغان***زلزلتُن زلزالتان
خاموش شد خورشید و مه***الله «لا هو» می زند

***
گوید همی با خویشتن***آرام زیر لب، سُخن
«این کیست؟ فرزند من است***در رنج، پابند من است
هم تلخ و هم قند من است***این فالِ دربند من است.»
---
29 خرداد 1392؛ تهران
درونامه «رند ایرانی»
این شعر را تقدیم می کنم به همه کودکان فال فروش و هر انسان عاشق

اَلَست


الا ای ساقیِ لالا، منم مجنونِ آن لی لی

بده جامی به دست ما، کجا بابا؟ کجا بی بی؟

الا ای مطربِ خوش خوان، الا ای مرغ باغِ جان

بزن تاری، بزن تیری، بگو چاچا، بخوان چی چی!

به شمشیرت بکُش ما را، به رقصت مست کن، یارا

به قولِ یار در مستی، بگو «ماما» نگو می می!

تو چون دایه، نگهبان مان، و ما سرگشته یِ انبان

تو چون بابا و من کودک، تو به تاتا و من تی تی!

همه عالم مجازِستان، و ما اندر میان حیران

به سان کودکان بازی، تو به خاخا و من خی خی!

تو را گم کرده ام ای جان، تو را می جویمت انسان

چنین سرگشته ما هر دو، تو به ری را و من ری ری!

بسان مرغکی بی دل، پی سیمرغ می گردیم

چنان دو طیره ی نالان، تو در کوکو؟ و من کی کی؟

تو بس «رندانه» در بُستان، بر این چرخِ فلک، گردان

یکی اِستاره ی رَخشان، تو در سوسو و من سی سی!

بیا ای هُدهُدِ والا، بیا ای یار خوش سیما

مثال جوجه و صاحب، تو به جا جا و من جی جی!

اَلَستَم از اَزل در گوش، تو گفتی:«هان؟» و گفتم:«هین!»

تو را خواندم، مرا خواندی؛ تو را دیدم، مرا دیدی.

---

فرزاد؛ 27 اردیبهشت 92؛ در خیابان های تهران

نام غزل: اَلَست

درونامه «رند ایرانی»

وزن شعر: مَفاعیلُن مَفاعیلُن، مَفاعیلُن مَفاعیلُن

آتش نشان امید



تو امیدی و یقینی
که در عشق، آتشینی
تو نشانه ای ز عشقی
همه فخرِ سرزمینی

همه عمر، زنده بودی
پس از این، تو زنده مانی
بِنَمیرد آنکه چون توست
که سیاوشی ترینی
---
فرزاد؛ اردیبهشت 92
تقدیم به زنده یاد شهید امید عباسی؛
آتش نشان فداکار که در اردیبهشت سال 1392، در عملیات امدادو نجات خانواده گرفتار در آتش، از جان خود گذشت تا جان دختر بچه ای را نجات دهد. او ماسک خود را به دختر بچه داد تا نفس بکشد و خودش گرفتار دود بی امان شد.

قصه کودک و آتش


تصویر اعتراض!

متاسفانه به دلیل سرعت کند اینترنت نتوانستم عکس آپلود کنم!

آتشی بود برافروخته

و بس زیبا.

رقص آتش

شعله ها در چرخش،

چشم هر بیننده مسحور شرارش می شد.

سر آتش به سوی گنبد گیتی،

به فلک بَرشده بود.

کودکی آنجا بود،

عاشق آتش شد.

عاشق شعله آن آتش شد.

عاشق رقص و صدا.

پیشتر رفت،

نشست.

ساعتی در نگریست.

شعله ها را می دید.

رقص را می دید.

و صدایی در گوش

زیر لب زمزمه می کرد:

«ببین رقص مرا.»

کودک اما برخاست،

دست خود کرد دراز.

شعله را او می خواست.

رقص آتش را می خواست

بردارد با خویش.

شعله را او بِنَیافت.

شعله نبود.

دست او سوخت

که سوخت.

گریه اش رفت هوا.

گریه آتش هم

به هوا شد،

غوغایی برخاست.

آتش آرام

زیر لب در فریاد،

با خودش می گفت:

«کودک پاک خدا را

من چرا سوزاندم؟

کاش رقصم را پنهان می کردم،

ای کاش...»

---

فرزاد؛ اردیبهشت 92؛ تهران

آتش در سرزمین



در این دشتِ پر از آتش، هُمایی من نمی بینم

ز بند مِهر آن مَهرو، رهایی من نمی بینم

همه صحرا پر از کُشته، همه خونابه آغشته

لب این جوی پر از خون، صفایی من نمی بینم

نه یاری مانده نه غاری، نه برگی مانده نه باری

در این یاران بی حاصل، وفایی من نمی بینم

حکیمان، خسته وامانده، از این مهمان ناخوانده

برای درد این مردم، دوایی من نمی بینم

نه آهویی در این صحرا، نه ماهیی در این دریا

نه حیّ لایموتی را به جایی من نمی بینم

کجا شد رستم دستان؟ کجا شد مَردِ مَردستان؟

کجا شد فخر ما ایران؟ کجایی من نمی بینم؟

گرفته اَهرِمَن خانه، همه کاشانه ویرانه

خدا را ای برادر جان، رضایی من نمی بینم

نمی دانم که آیا چشم نابیناست یا این دل؟

که در این شهر بی حاصل، خدایی من نمی بینم

دلم بگرفت از این سودا، از این فریاد و این غوغا

بیا «رندا» صلاحی در جدایی من نمی بینم

---

فرزاد؛ 26 اردیبهشت 92؛ تهران

4 بامداد

نام غزل: آتش در سرزمین

درونامه «رند ایرانی»

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن