پیغمبری تو و اشک تو رهنماست
فریادها زدی، گفتی که در سه ماه
تو آشنا شدی با درد و با گناه
چندی زِ زادنت، نگذشته طفل پاک
معتاد خواندنت با شیشه و کراک
آخر چرا چنین، دنیا سیه شده؟
وین خاکِ کشورم، برج گنه شده؟
ای مردمان به هوش، یاسین گرسنه است
وین آسمان شهر، زنگار بسته است
فرزند کُبری، انگار بی خداست
در بطن مادرش، بی یار و بی صداست
بی نام و بی نشان، در گوشه ای رهاست
در قلب کوچکش فریادها به پاست
آخر به من بگو، او را وطن کجاست؟
ای مردمان به هوش، این داستان ماست:
در مستی و غرور، در خویش مانده ایم
ابلیس گونه ما، از پیش رانده ایم
در دین خود چو خر، در گِل بمانده ایم
یاسین به گوش خلق، بسیار خوانده ایم
یاسین به گوش خر، زین پس دگر مخوان
برخیز و در طریق، با عاشقان بمان
تا کی به فکر غَد؟ تا کی به فکر پار؟
امروز را نگر، چشمی در انتظار
یک طفلِ بی پدر، بی یار مانده است
یک مادرِ غریب، در کار مانده است
امروز بر شویم، کِامروز روز ماست
بی عاری و جُمود، آیین مرده هاست
یاسین کوچکم، یاسین دگر مخوان
دنیا پر از غم است، در پیش مان بمان
---
نام شعر: یاسین
فرزاد؛ آذر 1392؛ تهران
تقدیم به یاسین کوچک و همین طور به کبری و فرزندش که هنوز به دنیا نیامده است.
یاسین کودک سه ماهی است که از اعتیاد به شیشه اوردوز کرد وقتی که مادرش او را با دود ساکت می کرد.
کبری مادری است مثل مادر یاسین که او هم از کودکی داستان زندگی اش مثل یاسین بوده است و حالا چهارمین فرزندش در راه است در حالی که او از اعتیاد رنج می برد و از سه فرزند دیگرش یکی را فروخته است و از دو تای دیگر هم خبری ندارد.