در این دشتِ پر از آتش، هُمایی من نمی بینم

ز بند مِهر آن مَهرو، رهایی من نمی بینم

همه صحرا پر از کُشته، همه خونابه آغشته

لب این جوی پر از خون، صفایی من نمی بینم

نه یاری مانده نه غاری، نه برگی مانده نه باری

در این یاران بی حاصل، وفایی من نمی بینم

حکیمان، خسته وامانده، از این مهمان ناخوانده

برای درد این مردم، دوایی من نمی بینم

نه آهویی در این صحرا، نه ماهیی در این دریا

نه حیّ لایموتی را به جایی من نمی بینم

کجا شد رستم دستان؟ کجا شد مَردِ مَردستان؟

کجا شد فخر ما ایران؟ کجایی من نمی بینم؟

گرفته اَهرِمَن خانه، همه کاشانه ویرانه

خدا را ای برادر جان، رضایی من نمی بینم

نمی دانم که آیا چشم نابیناست یا این دل؟

که در این شهر بی حاصل، خدایی من نمی بینم

دلم بگرفت از این سودا، از این فریاد و این غوغا

بیا «رندا» صلاحی در جدایی من نمی بینم

---

فرزاد؛ 26 اردیبهشت 92؛ تهران

4 بامداد

نام غزل: آتش در سرزمین

درونامه «رند ایرانی»

وزن شعر: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن