تصویر اعتراض!

متاسفانه به دلیل سرعت کند اینترنت نتوانستم عکس آپلود کنم!

آتشی بود برافروخته

و بس زیبا.

رقص آتش

شعله ها در چرخش،

چشم هر بیننده مسحور شرارش می شد.

سر آتش به سوی گنبد گیتی،

به فلک بَرشده بود.

کودکی آنجا بود،

عاشق آتش شد.

عاشق شعله آن آتش شد.

عاشق رقص و صدا.

پیشتر رفت،

نشست.

ساعتی در نگریست.

شعله ها را می دید.

رقص را می دید.

و صدایی در گوش

زیر لب زمزمه می کرد:

«ببین رقص مرا.»

کودک اما برخاست،

دست خود کرد دراز.

شعله را او می خواست.

رقص آتش را می خواست

بردارد با خویش.

شعله را او بِنَیافت.

شعله نبود.

دست او سوخت

که سوخت.

گریه اش رفت هوا.

گریه آتش هم

به هوا شد،

غوغایی برخاست.

آتش آرام

زیر لب در فریاد،

با خودش می گفت:

«کودک پاک خدا را

من چرا سوزاندم؟

کاش رقصم را پنهان می کردم،

ای کاش...»

---

فرزاد؛ اردیبهشت 92؛ تهران