در مستی عشق

من مست و تو مست و باغ مست و همه مست
کُه مست و زمین مست و شَبان و رمه مست
این گلّه در این مزرع سرسبزِ «اَلَست»
میخواره و آوراه و هم باده پَرست
باران خداست بر زمین می ریزد
این خونِ که است کاین چنین می ریزد؟
من عاشق و تو عاشق و او عاشق و مست
این عشق ز ما نیست! بگو عشقِ که است؟
گر عشق خداییست چرا خونریز است؟
این جام که داده ای به ما لبریز است
لبریز ز خونِ عاشقان، سرخ جگر
معشوق، مرا کُشته و خون ریخته بر
گفتم: که دهان واکُن و یک جمله بگو
گفتا: که نریز باده بیهوده به جو
گر آب رَوَد در کفِ جو، هیچ شود
وَر عشق میان بُوَد، «چیا»، «ایچ» شود!
گفتم: که چرا چنین سُخن می رانی؟
گفتا: که خَمُش که در خموشی دانی.
---
فرزاد؛ 16 مرداد 1392؛ تهران
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 4:25 توسط فرزاد حسینی
|
بیوگرافی زندگی من همین وبلاگه که می بینید...