ای معتمدان مرا بکشید...

«اُقتلونی یا ثِقاتی، اِنَّ فی قَتلی حَیاتی
المَماتی فی حَیاتی و الحَیاتی فی مَماتی»
چوبه ی دارَت به دوشت باشد اَر با ما میایی
همرهِ عیسی چو گردی، باشدت مُستَدرِکاتی
زندگان را مُرده بینی، مُردگان را زنده یابی
هم تو انسانی و حیوان، هم تو سنگی، هم نَباتی
هم زمینی، هم زمانی، هم تو پیری، هم جوانی
تو خودِ پیغمبری و روشن اَستَت معجزاتی
هان مترس از مُردن ای جان، مُرده بودی زنده گشتی
باز از این تن چون بمیری، زنده گردی تو در آتی
تن قفس باشد تو را، دان، پر بکش از این قفس، جان
سوی بالاتر بپر، هان، گر پی راه نجاتی
گر پی عشق حقی تو، جان به کف شو همچو منصور
در سه روز آنگه ببینی، دلبری شاخه نباتی
روز اول میر و دوم سوز و سوم در هوا شو
بعد از آنَت می نیَرزد، نه سمرقند و هراتی
بعد از آن آزاده گردی، مست جام باده گردی
وز تو مانَد در دو عالم رازها و خاطراتی
رو خَموشی کُن، خَموشی، در وجوت زن خُروشی
تا نِیِ جانَت نوازد، ناله ای از دل براتی
---
فرزاد؛ 17 مرداد 1392؛ تهران
وزن شعر: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن
نام شعر: ای معتمدان مرا بکشید...
پانوشت: بیت نخست جمله منصور حلاج است که بارها مولوی و دیگر شاعران بزرگ ایران از آن در اشعارشان استفاده کرده اند.
منصور فریاد می زند که ای معتمدان، مرا بکشید که در کشته شدنم به دست شما زندگی است. می گوید: زنده بودنم مردگی و مردنم زندگی است.
بیوگرافی زندگی من همین وبلاگه که می بینید...