شعری برای شبنم کوچک
شب است و نم نم بارانِ چشمانش
به روی سردی این خاک
می غلطد.
فروریزانِ اشک او
به سان شبنمی در صبح می ماند،
که می غلطد چنان آرام
به روی برگ های خسته و خشکیده ی پاییز.
- «آه! شبنم جان!
شنیدم می فروشی تن.»
«تنت ای کودکم
باشد حرامِ مسلِمانِ بی خدایِ بی خیالِ شهر.»
جهنم سرزمین ماست
که در آن کودکی ده ساله می گرید
و در سرمای پاییزی
تنش را می فروشد
ساکت و آرام...
تا مردانِ نامردِ زمان،
تکه های جسم او را
در دهان گیرند
همچون سگ.
و شبنم لب گشود و گفت:
«خدایی نیست.»
شاید هم که او در مسجد است اکنون...
خدایا من نمی دانم تو در مسجد چه می جویی؟!
ولی من خوب می دانم
که باید سوخت آنجا را.
پیش از آنکه
قطره های اشکِ شبنم ها
بخشکد بر کویرِ خشک و بی روحِ زمینِ سرد
باید سوخت.
---
شعری برای شبنم کوچک
دختربچه ای که در محله های غربت او را مجبور به تن فروشی می کنند.
---
فرزاد؛ آذر 1392
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۲ ساعت 2:13 توسط فرزاد حسینی
|
بیوگرافی زندگی من همین وبلاگه که می بینید...