من از زمین پر ز خون خسته ام،
من از جنون خسته ام.
ز رودهای پر ز خون خسته ام،
ز خشم و شهوت و تباهی و فسون خسته ام؛
من از زمین پر ز خون خسته ام،
خسته ام...
ز اشک های مادران بی پسر،
ز گریه های کودکان بی پدر،
ز دختران بی نشان و در خطر،
ز جنگ و نیزه و اسارت زبون خسته ام.
من از بشر خسته ام؛
ز رنج آدمی در این سفر خسته ام...
کاش! گشایشی شود
و آدمی ز خواب بی ثمر،
بخیزد و به پا شود...
کاش! رنج آدمی بر این زمین،
کاش! جوی های خون به نام دین،
در تب سیاه شب،
بخشکد و بیایستد.
کاش! برگه های عشق،
بر خاک سرزمین ما زمین،
جوانه سردهد...
در گوش من کسی،
آرام و دلنشین
هنوز،
می گوید: «آدمی نمُرده است.»
===========
فرزاد؛ بهمن 1392؛ تهران
شرح تصویر: کودکان سوری
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 1:33 توسط فرزاد حسینی
|
بیوگرافی زندگی من همین وبلاگه که می بینید...