آن عقابم خسته و پرسوخته
چشم در چشمِ افق­ها دوخته
می­رود خورشید را پیدا کند
بال در بالِ افق، پَر، وا کند
شوقِ اوج، از جا بلندش می­کند
سُست­‌بالی، پای­بندش می­کند
می­خورَد بر سنگِ هشیاری، سرش
غرق در خون می­شود بال و پرش
می­کشد پر در خیابانِ خیال
بال می­کوبد به دیوارِ محال
خاطرم، امروز را باور نداشت
خود خیالی این­چنین در سر نداشت
چون فریبم خویش را با خاطرات؟
تلخیِ مِی را نمی­گیرد نبات.
هرچه می­گویم که خوش­بین باش، مَرد
باز می­‌آشوبدم این موجِ درد
آتشم در سینه، گُرگُر می­کند
دودِ آهم، خانه را پُر می­کند
ببرِ سوزن­‌خورده‌­ام در کوهسار
نیست از فریاد، یک‌آنم، قرار



«محمدعلی دادور (فرهاد)؛ (1329-1400)»

 

بیشتر بخوانید:

آواز ققنوس، وبلاگ اشعار فرهاد دادور